دیشب یک چیزی پیدا شد!
یکهو پیدا شدها! من دنبالش نگشتم!حتی بهش فکر هم نکردم!
یکهو دوید وسط و برایم دست تکان داد ...
همان موقع که داشتم می دویدم!
همان موقع که تاریک بود
همان موقع که باران بود،
من بودم،
بچگی هایم بود،
خُلیت هایم بود،فضولی هایم،حتی دوست هایم!
وقتی آنها بودند من از این چیز ها پیدا نمی کردم!نمی دانم شاید چون خجالت می کشند بیایند جلو وقتی دوست هایم هستند!!ولی دیشب آمد!
شاید ترسش ریخته!شاید حواسش نبوده!شاید هم جوگیر شده!درست مثل دیشب من!!
دیشب که پیدایش کردم،داغ بودم،جو گیر بودم!
حواسم نبود بر دارمش! حواسم نبود مثل همیشه که چیزی را پیدا می کنم سخت مواظبش باشم،هی نگاه کنم ببینم هست یا نه،دستش را بگیرم!بنشینم کنارش و بگویم" ببین!جایی نرو!کسی بیشتر از من دوستت ندارد ها!"...
یادم رفت مواظبش باشم!!
اون هم رفت...نفهمید من از پیدا کردنش جوری بهت زده شدم که یادم رفت بهش یادآوری کنم و بگویم "ببین!جایی نری ها!کسی تو را بیشتر از من دوست ندارد..."حتی به دروغ!
الان اگر ازم بپرسی شاید حتی یادم نباشد چیزی که پیدا کردم خوب بود یا بد....!:/
بعدا ن:بو بکش...باران است!باران...بو بکش!زندگی کن...
کلمات کلیدی :