سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

دنیای قاصدکی

بچه آدم

جاده خاطره ها

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12345



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات




  اوتشنه لبیک بود!
 

 


مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را و مکه ابراهیم را و کعبه ی به بند نمرود کشیده را و اسلام را و پیام محمد (ص) را و کاخ سبز دمشق را و در بندکشیدگان را و ...



 



مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . بار سنگین همه این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی می کند .



 



او، وارث رنج بزرگ انسان است . تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و... تنها وارث محمد ! و...



 



مردی تنها !



 



اما نه، دوشادوش او زنی نیز از خانه فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او ، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را بر دوش خود گرفته است .



 



مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است، تنها و بی کس ، با دست های خالی ، یک تنه به روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است . جز مرگ سلاحی ندارد اما او فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را در مکتب حیات خوب آموخته است .



 



در این جهان هیچکس نیست که همچون او بداند که :"چگونه باید مرد ؟" 



 



آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخواسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"می دانند، بیاموزد که :"شهادت" نه یک "باختن" که یک "انتخاب" است .



 



و حسین وارث آدم که به بنی آدم زیستن داد و وارث پیامبران بزرگ که به انسان، "چگونه باید زیست" را آموخت .



 



اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم "چگونه باید مرد" را بیاموزد ...


 


    

 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 28/9/89

نظرات ()



  زهرا آرام است...
 

مراسم تدفین تمام می شود،من آرام آرام می گریم.زهرا آرام است...

روشنگری ها هجوم می آورند سوی زهرا،همه بارانی اند و طوفانی.زهرا آرام است...


همه می خواهیم زهرا را آرام کنیم و تسکینش دهیم،اصلا به این قصد آمده ایم.اما زهرا آرام است...


زهرا آرام است و محکم.نگرانش هستم آخر من تا به حال آرامش از نوع دریا را ندیده بودم.زهرا آرام است...


چشم می گردانم،دوباره صحنه را مرور می کنم،روشنگری جدیدی می بینم!هم پایه نیستیم،از جنس اول هاست.در گوشه ای نزدیک دیوار ایستاده و مانند من صحنه را بارها و بارها مرور می کند،احساس می کنم او هم بارانی است؟چه می بیند؟چه چیز را مرور می کند؟


عده ای را که با خروار ها لبخند و شادی در میان این جمع غم زده اند؟اینجا چه می کنند؟! چرا آمده اند؟!


چشم از آنها می گیرد، به عده ای از مردم می رسد که از سر و کول هم بالا میروند برای پول!!در میان این جمع غم زده می خواهند عکس های دقیق تر و جزیی تر بگیرند تا نرخ عکسشان بالا برود...


از آن ها هم چشم می گیرد،نمی خواهد با این صحنه ها نگاه بارانی اش را خراب کند!


می رسد به ما و دانشجویان.ما را در حال گریستن می یابد،چرا می گرییم؟زهرا که آرام است... .زهرا آرام است؟!درک نمی کند،من هم!


برادر زهرا به سویش می رود،می خواهند این جمع را ترک کنند،حالشان از این شلوغی به هم می خورد،تنهایی را برگزیده اند. ناگهان زهرا در آغوش برادرش بارانی می شود،اما باز هم آرام است.برادرش طوفانی هم شد اما زهرا نه! زهرا آرام است...






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 28/9/89

نظرات ()



  باز هم آتش غم زبانه کشید...
 


دوستش دارم،دختر صبوری است!


آن روز ها،راهنمایی را می گویم،یادت هست؟آن روز ها که هر روز از درد به خود می پیچید و هیچ دکتری نمی دانست که چرا،آن روز ها که اگر از او می پرسیدی حالت خوب است؟ جوابش تنها لبخندی بود . نمی خواست شکایت کند، حتما با خود می گفت مگر جای شکایتی هم هست؟، اما در نگاهش،در عمق نگاهش درد و نگرانی موج می زد!  آن روز ها که آخر او هم خسته شد،خسته شد و گفت که" دکترا گفتن 45 روز دیگه خوب می شم،ولی من تا اون موقع مردم!! " این جمله اش هفته ها در گوشم زنگ می زد!،من که آخر نفهمیدم زهرا خوب شد یا کمی بهتر شد و با دردش کنار آمد...


آن روز ها که تازه فهمیده بودیم دیابت دارد،فکر می کردم چه راز بزرگی را می دانم و نباید به کسی بگویمش! اما چندی بعد آمد و سر کلاس آمپول هایی که همراهان همیشگیش بودند را نشان داد و با لبخندی بر لب گفت"خب بچه ها می دونین که ؟من دیابت دارم..."


آن روز ها گذشت و من مات ماندم در پس لبخند های پر معنایش،آن روز ها گذشت و او لحظه ای لبخندش که نقاب همیشگی صورتش بود را بر نداشت...


اما من می ترسم! حال که پدرش پر کشیده به بهانه اجل، می ترسم که وقتی او را بدون نقابش ببینم،نشناسمش! من می ترسم نشناسمش و ندانم چگونه با او برخورد کنم...تسلیت بگویم؟ یا با نگاهم همدردیم را اعلام کنم؟همان گونه که او می کرد، با نگاهش...


من باز هم می ترسم،می ترسم زهرای همیشگی را از دست بدهیم...






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 28/9/89

نظرات ()



  ما سه کله پوک!
 


سلام،


بالاخره بعد از دو ماه دانشگاه شریف نتایج مسابقه ساخت اسباب بازی رو اعلام کرد،ما هم توش شرکت کرده بودیم،من و آذر و محیا...


اگه اشتباه نکنم اوایل تیر بود که تیزر این مسابقه رو از تلویزیون دیدم و مثل بیشتر وقتا بی اعتنا از کنارش رد شدم. اما چند روز بعدش مامانم گفت که بیا و تو این مسابقه شرکت کن!منم یه کم فکر کردم و گفتم باشه،برم یه گروه پیدا کنم،چهار پنج روز بعد گروه سه نفره ما تشکیل شد.خلاصه که ایده اولیه یه دفعه به مغز آذی اصابت کرد!! بعدش نشستیم با کمک بی وقفه پدر گرام و البته پیگیری مادر عزیزم(که اگه این پیگیری نبود الان معلوم نبود ما به جایی رسیده باشیم) شروع به ساخت اسباب بازیمون کردیم و تا دهم مهر تحویلش دادیم...


هیچ خبری نشد تا همین هفته پیش!از دانشگاه زنگ زدن خونمون و گفتند فرم اعلام حضور توی اختتامیه نمایشگاه رو برامون بفرستید،روز عید غدیر هم اختتامیه است.


امروز صبح رفتم به بابام بگم که بیاید بریم تو سالن دیدم دارن با یه آقایی که من نمیشناسم حرف می زنن،تا من رسیدم بابا به اون آقا گفت ایشونم سر گروه تیمه!منو میگی قند تو دلم آب می کردن،با خودم گفتم لابد مقامی چیزی آوردیم دیگه... ولی طبق معمول هیچی به روی خودم نیاوردم!


تو سالن نشسته بودیم که بابا گفت:آقاهه یه خبر خوبی داد ولی اطمینان ندارم،صداشو در نیار! دیگه من که مردم تا به محیا و آذی هیچی نگم،تصور کنین!!! 


رسیدن سر اعلام نتایج:مقام اول گروه مهارتی-حرکتی.........گروه همامن ومحیا و آذی اینقدر ذوق کردیم که قشنگ جیغ کشیدیم(حالا نه به اون بلندی ولی بالاخره...)منم بدو رفتم رو سن!حالا 3 تا آدم وایسادن اونجا من فقط اونی که لوح دستشه رو میبینم!یهو دیدم یارو میگه تبریک می گم! تازه به خودم اومدم و رفتارم رو کنترل کردم!می خواستم برم یه خانم پوده نامی که اونجا بود رو بغل کنم و بگم مرسیییییییییییییی!


آذی می گفت موقعی که می خواستن اسم گروهمون رو اعلام کنن(یعنی قبلش)من و محیا رو صندلی نیم خیز شده بودیم و دسته صندلی رو فشار می دادیم و با دهن باز زل زده بودیم به سن!


باورمون نمی شد ،خیلی خوب بود،خلاصه که اول شدیم و جایزه هم 200 هزار تومن واسه گروه دادن.


بعد از اونم رفتیم واسه ناهار،ناهار که تموم شد سینی ها رو ورداشتیم و رفتیم بدیم که طرف برگشت و گفت عزیز جان ما خودمون جمع می کنیم شما چرا آوردین؟؟!


خلاصه که 3 ساعت رفتیم اونجا اندازه 3 سال سوتی دادیم.....






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 28/9/89

نظرات ()



<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com