از سر درد دارم می میرم...
احساس می کنم عینکم فرو رفته روی دماغم...
درش میارم و می ذارمش کنار سجاده...
نماز که تموم می شه و آقا میره،میگه بیا یه دقیقه دراز بکشیم...
همه میکنن از این کارا،ولی من روم نمی شد،خیلی هم نیاز داشتم!
گفتم کوتا بیا!
گفت چی چی رو کوتا بیا؟!مگه می خوایم چی کار کنیم؟!
ذوق ذوق کف پام،فکر این که از مدرسه یه راست برم نمایشگاه کتاب(اونم با مترو) ،با سر دردم ،اومدن نوک زبونم و گفتن:"باشه!"
به مچاله ترین حالت ممکن افقی شدم!
دو نفر بعدی هم حسابی داغون بودن،ولو شدن کنارمون!
خانم منتظر اومد...با همون لبخند همیشگیش!گفت که "ا!!خوابیدین؟!پتو بیارم؟"
-نه خانم منتظر!قربون دستتون!
-بالشت بیارم؟!
-اگه تشک هم بیارین دیگه تکمیله...!
دو دقیقه بعد یه پتو کشیده شد روم...چشامو باز کردم...خانم منتظر بالشت به دست بالا سرمون بود!گفتم ای وای!دستتون مرسی!ولی شوخی کردم من...لبخند زد!
فقط می خواستم زمان منجمد شه...عاشق لبخنداشم!عاشق صورت خندونش!
***
بازم از اون راه رفتنام بود!از همونا که حانیه میگه انگار یه تصمیم فوق جدی گرفتی و می خوای بری عملی بکنی اش!از اونا که قیافت داد می زنه"آی نفس کشــــــ!"
صدای یه کسی که پای تلفنه...که اعصابش خورده!که می خواد یه فحش کشیده نکشیده(!!) نثار اون ور خط بکنه!
فرار می کنم...دستامو میذارم رو گوشام...می دوم توی سایت!نباید خانم منتظر رو اینجوری ببینم...هیچ وقت نباید بدون اون لبخندهاش ببینمش...حق ندارم!فرار می کنم توی سایت...
همیشه با خودم فکر می کنم"این زن چه جوری اینقدر مهربونه آخه؟؟!"
توضیح نوشت:خانم منتظر...یکی از خدمه مدرسه...
کلمات کلیدی :