سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

دنیای قاصدکی

بچه آدم

جاده خاطره ها

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12346



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات




  واژه زشت سوم!
 

این دیگر هدی نیست...


این دیگر هدی نمی شود...


این دیگر عوض شده..بزرگ عوض شده...و عوضی بزرگ شده!!


این دیگر به سوم دبیرستان رسیده!!


*منظور از عوضی،اشتباهی است...!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 24/2/90

نظرات ()



  از ما بهترون
 

از سر درد دارم می میرم...


احساس می کنم عینکم فرو رفته روی دماغم...


درش میارم و می ذارمش کنار سجاده...


نماز که تموم می شه و آقا میره،میگه بیا یه دقیقه دراز بکشیم...


همه میکنن از این کارا،ولی من روم نمی شد،خیلی هم نیاز داشتم!


گفتم کوتا بیا!


گفت چی چی رو کوتا بیا؟!مگه می خوایم چی کار کنیم؟!


ذوق ذوق کف پام،فکر این که از مدرسه یه راست برم نمایشگاه کتاب(اونم با مترو) ،با سر دردم ،اومدن نوک زبونم و گفتن:"باشه!"


به مچاله ترین حالت ممکن افقی شدم!


دو نفر بعدی هم حسابی داغون بودن،ولو شدن کنارمون!


خانم منتظر اومد...با همون لبخند همیشگیش!گفت که "ا!!خوابیدین؟!پتو بیارم؟"


-نه خانم منتظر!قربون دستتون!


-بالشت بیارم؟!


-اگه تشک هم بیارین دیگه تکمیله...!


دو دقیقه بعد یه پتو کشیده شد روم...چشامو باز کردم...خانم منتظر بالشت به دست بالا سرمون بود!گفتم ای وای!دستتون مرسی!ولی شوخی کردم من...لبخند زد!


فقط می خواستم زمان منجمد شه...عاشق لبخنداشم!عاشق صورت خندونش!


***


بازم از اون راه رفتنام بود!از همونا که حانیه میگه انگار یه تصمیم فوق جدی گرفتی و می خوای  بری عملی بکنی اش!از اونا که قیافت داد می زنه"آی نفس کشــــــ!"


صدای یه کسی که پای تلفنه...که اعصابش خورده!که می خواد یه فحش کشیده نکشیده(!!) نثار اون ور خط بکنه!


فرار می کنم...دستامو میذارم رو گوشام...می دوم توی سایت!نباید خانم منتظر رو اینجوری ببینم...هیچ وقت نباید بدون اون لبخندهاش ببینمش...حق ندارم!فرار می کنم توی سایت...


 


همیشه با خودم فکر می کنم"این زن چه جوری اینقدر مهربونه آخه؟؟!"




 


توضیح نوشت:خانم منتظر...یکی از خدمه مدرسه...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در دوشنبه 19/2/90

نظرات ()



  من سوگوارم؟؟!
 

فاطمه،فاطمه است...


همین!


 


کاش دلم برای زیارت مزارت در جوشش بود...کاش یکی از آروزهایم سفر برای دیدارت بود...اما کجا؟؟!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در جمعه 16/2/90

نظرات ()



  پست درخواستی هم می ذاریم!!!
 

زنگ که بهش می زنی میگه "تو رو خدا ولم کن!لینقدر بهم زنگ نزن...ای بابا!من از دست تو چی کار کنم؟؟!"


 


                    1. ناراحت و مظلوم بر می گردی و با خوذت میگی "خدایا من کجا کم گذاشتم واسش که باهام اینطوری کرد...؟!"


فقط میشه گفت یا مادرشی یا پدرش...


 


                    2.عصبی و از کوره در رفته بر می گردی و با خودت میگی "خدایا  من که واسش کم نذاشتم،چرا باهام این جوری کرد...؟!"


 نه مادرشی نه پدرش،هرکس دیگه می تونی باشی...


 


پ.ن ها:


*این حکم نیست!پس با آوردن مثال نقض رد نمی شه...برای اثبات ننوشتمش،به نظرم جو غالبه!


*گاهی وقتا باید عقل و منطق رو گذاشت کنار و با احساس جلو رفت،ولی فقط بعضی وقتا...


*دوست ندارم از دبیرستان برم...نمی خوام!


*دیگه زیر بارونم نمیشه رفت،اسیدی شده بی وجدان!نمی گه حالا من چی کار کنم!!!(من که میرم زیرش،فوقش کچل میشم دیگه...اگه خطر بالا تر داره بگین که من نرم زیرش!!)


*گاهی در زندگی دلت به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهی او را از رویاهایت بیرون بیاوری
و آرزوهای خود را در آغوش بگیری


دلم حسابی واس دو نفر تنگه...ولی یکیشون روحشم شاید از دلتنگی من خبر نداشته باشه...


*عنوان میگه یعنی درخواست کنید پست بذارم می ذارم!نه اینکه موضوع بدین ها!عنوان اینه،چون دو نفر حسابی کفری بودن که چرا آپ نمی کنی...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در جمعه 2/2/90

نظرات ()



<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com