سرت در کتابت هست و داری آخرین رمان 89 را می خوانی...
صدای بوق ماشین ها مجبورت می کند سر بالا بیاوری...
بابا می گوید که در ماشین نخوان،چشمت ضعیف می شود...
اطراف را نگاه می کنی،دقیقا همان صحنه ای که همه این چند روز توصیفش را می کنند...پیاده های لبریز از آدم های مختلف و ماهی های قرمز و سبزه و بساط های خرید ولو شده در کنار پیاده رو ها و خیابان ها و ...
***
در یکی از خیابانک های محله های پایین شهر در حال قدم زدنی...راستش دنبال چه هستی را باید از کس دیگر پرسید!فکر کنم مامان و بابا هم خودشان درست نمی دانند!:دی
از آنجایی که تو ماهی پخته را بسی دوست داری(!!!!!) ،بوی ماهی نپخته را هم دوست داری!!و با تمام بند بند وجودت حالت تهوعت را حس می کنی از دیدن کوچه سرتاسر ماهی که در حال پاک کردن آنهایند...
از اعماق قلبت آرزو می کنی شب عید خانه مادربزرگ باشی،وگرنه مامان مجبورت می کند به خوردن ماهی شب عید!(اگه امسال بخوان مجبورم کنن،بهشون قول میدم بعد از تعطیلات عید یک هفته تمام ماهی بخورم، فقط شب عید نه!شوخی که نیست!در تمام سال یکبار رخ می دهد !!)
پیشنهاد خوبی است که امسال به جای ماهی قرمز،از آن ماهی گوشتخوار ها که خوشگلند ،خریده شود...
تا ته خیابانک می روی و تمام راه بوی افتضاح ماهی را تحمل می کنی و آخر..آخر خیابانک که می رسی،می فهمی که اشتباه آمده اید و باید برگردید!فقط با تمام وجود می گویی:"وای!"و بی خیال سرهایی که از این "وای" به سویت برگشته اند راهی ته خیابانک می شوی...و با خود زمزمه می کنیHay Way-e-Man!! و یاد چلیپی می افتی و خنده ات می گیرد از آنهمه ادعا که روز آخر نمی آیم و آمدن کاملا به وقتش در روز آخر...
***
دیگر از خواندن رمان در ماشین دست بر میداری و سی دی "سوگواران خموش" را در CD Player ماشین می گذاری و سرت را تکیه می دهی و لبخند می زنی...چرایش را ..خودتان بهتر میدانید!
***
ساعت 4 و 7 یا 8 دقیقه...تازه بساط ناهار چیده می شود و ناهار آخرین جمعه 89 تمام می شود...
به اتاق می روی و کمی جمع و جور می کنی و از زیادی وسایل اتاقت یاد خیریه اباصالح می افتی و آن خانمی که 3 دختر کوچک داشت و باردار بود و شوهرش و 5 ماهی میشد فوت کرده بود و وای که چقدر محتاج بود و محتاج بودند تمام افرادی که در آن خیریه زور میزدند تا فقط یک شلوار نو بیشتر بگیرند...و وای که چقدر بی درد و مرفهی تو!!
بعد از مدت ها لباس مردانه اتو میزنی،آن هم 3 تا را با هم... و چقدر خوشحالی که کمی کمک کرده ای خیر سرت!!
***
هی بالا و پایین می کنی که 89 چه بود!!
چه گونه خداحافظی ای لازم دارد!
دوستش داری یا ته...
از اول سال شروع می کنی...تعطیلات عید در یزد و بعد هم یک روز را قم...قم اش را خیلی دوست داشتی ؛ سال آقاجون که نتوانستی به خاطر پروژه ها بروی و چقدر ناراحت بودی ؛ اولین کادو را برای تولدت که یکی از دوستانت داد را امسال گرفتی ؛ فوت یکی از عزیزترین ها (همان آتش غم...) ؛غمی که زهرا داشت و همه تان خود را در غمش شریک می دانستید ؛قضیه هما و برنده شدنتان ؛قضیه به تلویزین رفتن و برنامه غیر منتظره ...
عاجز می مانی از اینکه سال خوبی بود یا نه...
یعنی چه؟اگر بگویی خوب بود؟یعنی همان غلبه خوبی ها بر بدی ها؟!
شک دارم کسی بیش از یک یا دو سال را بد گذرانده باشد؛که یعنی غلبه بدی ها بر خوبی هایش در آن...
امسال سال خوبی بود!! 

(و شما هرگز فکر نکنید که ما خودمان و شما را گول زدیم!!)
عید نوشت ها:
1.خوش به حال روزگار...
2.کاملا با این گفته مخالفم که "هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز"!!پس کی طعم رنج را بچشیم تا قدر نوروزها و روزهای پیروز را بدانیم...البته تا روز پیروز را چه طور تعریف کنیم!ممکن است یک روز در عند رنج ولی در عین حال در عند پیروزی هم باشد!با این تعریف می توانم بگویم:"هر روزتان پیروز..."
3.عید بر شما خجسته بادا...(این جا، جا داره بگم حافظا...)
4.ای تمام دوستانی که روز آخر بنده بستنی تان را متبرک کرده و یک گاز از آن زدم،خواهشمندم خونسردی خود را حفظ کنید!چون بنده آفت داشتم!و یحتمل شما نیز در ایام عید آفت می زنید و در تمام عید دیدنی ها مرا لعنت می نمایید!تو رو خدا منو ببخشید!
5. اگر در هنگام خواندن "یا مقلب خانه ام آباد کن" و هنگام ترکیدن توپ و همان حول و حوش،باران چشمانتان فرو ریخت و دل هاتان لرزید،کویر قلب ما را نیز دعا کنید..پلیز!
6.ما که عید تهرانیم و اندر احوالات سفر های زیارتی-سیاحتی یا زیارتی و یا سیاحتی تماما نیستیم،به جای ما هم خوش بگذرانید...
7.انقدر دوست داریم با حرف ها ونوشته هامان سر کسی را به درد بیاوریم!!:دی
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد عقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست؟
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
هیچ یادت هست
با سر وسینه ی گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن...
کلمات کلیدی :