قرار نبود بگویم...
یعنی دوست نداشتم بگویم...
می خواستم فقط به دوستانی که حقشان بود بدانند بگویم...یعنی فقط آن دو خبر دار شوند...
دوست نداشتم همه مرا ببینند...
می ترسیدیم سوتی ای چیزی...به هر حال نوجوانیم هنوز... سوتی ها همراهان همیشگی کار و بارمان هستند خب...
ولی نمی دانم چه شد که گفتم هر چه بادا باد!بگذار همه مرا ببینند!
شنبه قرار است در قاب تلویزیون ظاهر شوم!
برای همان قضیه ساینار...همان اسباب بازی که سه تایی ساختیم...
4شنبه زنگ زدند گفتند که...یه جورایی گفتند که اگر ناز نمی کنی بیا! ما نیز برای اینکه خیال نکنند ناز می کنیم گفتیم باشه...(یه وقت فکر نکنین دلیل دیگه ای داشته ها!)
حال نمی دانم برنامه قحط بود،ما به این برنامه دعوت شدیم...غیر منتظره را می گویم...
راستش را بگویم از این خانم مجری اش می ترسم اندکی...
فقط در این فکرم که چگونه در بعضی از سوال ها بپیچانمش...همچین که نفهمد اصلا سوالی کرده یا نه!
ولی باور بفرمایید بسی سخت است...
نمی دانم این دختر چه فکری می کند که با چادر(آن هم در طرح ها و رنگ های مختلف!)بنشیند و ...
نمی دانم!بسی دوستش ندارم...
نمی دانم چگونه جلویش در بیایم!
حتی می ترسم که روی آنتن برگردد و بگوید،woW !چه قدی داری...
اصلا بگوید!من هم می گویم بله!ماشالله...بزنید به تخته...بعد هم لابد نیشخند!
البته اطمینان دارم که این کار را نمی کنم،باید در فکر دیگری باشم...
می دانید...اصلا مهم نیست...واقعا هر چه بادا باد!مگر مهم است..
معلوم است که نه!هرچه شد فدای سر همایونیمان!
پ.ن1:لطفا دعا کنید لااقل رفتارم سنگین بمونه،خنده منده اون وسط نکنم...
پ.ن2:واااااااااااای!سی و سومین سال پیروزی انقلابه،مبارک باشه دوستان......امیدوارم از دست نره...
پ.ن3:لطفا همگی:شاد زی!
پ.ن4:بسه دیگه!!!!!
کلمات کلیدی :