سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

دنیای قاصدکی

بچه آدم

جاده خاطره ها

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 17
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12348



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات




  امان...
 

صدای دایی از اون ور خط میاد ، داره به طرفش میگه که آره،بچه ها بزرگ شدن...


 


دلم می خواد بپرم و گوشی رو از دست طرف بگیرم...


تو گوشی داد بکشم که...


"عاشقتم دایی!"


.


.


اما این منم!


تا حالا از این کارا نکردم


یعنی جنم این جور کارا رو نداشتم...


 


ولی خیلی دوست دارم از این خل بازیا!!!


خیلی...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 30/11/89

نظرات ()



  ع.ش.ق!!
 

می گن امروز ولنتاینه...چی چی تاینه؟!!


 


یه روز سپندارمزگان هم هست که اشتباه نکنم ده اسفنده...


ما آدما که این همه ،چه ولنتاین و سپندارمزگان باشه،چه نباشه،به هم عشق می ورزیم...


 


نمیشه یه روز بذاریم،بعد بشینیم از صبح تا شب به خدا عشق بورزیم؟!


یعنی راه نداره؟!؟


ولی من حسابی نیازمند چنین روزیم،حســــــــــــابی...


 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در دوشنبه 25/11/89

نظرات ()



  آه،خدای من...
 

 


قرار نبود بگویم...


 


یعنی دوست نداشتم بگویم...


 می خواستم فقط به دوستانی که حقشان بود بدانند بگویم...یعنی فقط آن دو خبر دار شوند...


 


دوست نداشتم همه مرا ببینند...


 


می ترسیدیم سوتی ای چیزی...به هر حال نوجوانیم هنوز... سوتی ها همراهان همیشگی کار و بارمان هستند خب...


ولی نمی دانم چه شد که گفتم هر چه بادا باد!بگذار همه مرا ببینند!


 


شنبه قرار است در قاب تلویزیون ظاهر شوم!


برای همان قضیه ساینار...همان اسباب بازی که سه تایی ساختیم...


 


4شنبه زنگ زدند گفتند که...یه جورایی گفتند که اگر ناز نمی کنی بیا! ما نیز برای اینکه خیال نکنند ناز می کنیم گفتیم باشه...(یه وقت فکر نکنین دلیل دیگه ای داشته ها!)


حال نمی دانم برنامه قحط بود،ما به این برنامه دعوت شدیم...غیر منتظره را می گویم...


راستش را بگویم از این خانم مجری اش می ترسم اندکی...


 


فقط در این فکرم که چگونه در بعضی از سوال ها بپیچانمش...همچین که نفهمد اصلا سوالی کرده یا نه!


 


ولی باور بفرمایید بسی سخت است...


 


نمی دانم این دختر چه فکری می کند که با چادر(آن هم در طرح ها و رنگ های مختلف!)بنشیند و ...


نمی دانم!بسی دوستش ندارم...


 


نمی دانم چگونه جلویش در بیایم!


حتی می ترسم که روی آنتن برگردد و بگوید،woW !چه قدی داری...


 


اصلا بگوید!من هم می گویم بله!ماشالله...بزنید به تخته...بعد هم لابد نیشخند!


البته اطمینان دارم که این کار را نمی کنم،باید در فکر دیگری باشم...


 


 می دانید...اصلا مهم نیست...واقعا هر چه بادا باد!مگر مهم است..


 


معلوم است که نه!هرچه شد فدای سر همایونیمان!




پ.ن1:لطفا دعا کنید لااقل رفتارم سنگین بمونه،خنده منده اون وسط نکنم...


پ.ن2:واااااااااااای!سی و سومین سال پیروزی انقلابه،مبارک باشه دوستان......امیدوارم از دست نره...


پ.ن3:لطفا همگی:شاد زی!


پ.ن4:بسه دیگه!!!!!


 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در پنج شنبه 21/11/89

نظرات ()



  دلتنگتم...
 

 


بعضی جمعه ها بغض دیوونم میکنه...


فقط بعضی جمعه هایی که باید دربدر دلیل و علت و معلول و این حرفا باشی تا بتونی بزنی زیر گریه...


اما بعضی جمعه هایی که قاب تلویزیون فقط فیلمایی رو نشون میده که همه بدبختی ها رو می خوان تقدیم امام رضا کنن و جاش صلح و صفا بگیرن...


دیگه علت و معلول نیاز نیست...


دیگه بغض دیوونم نمیکنه...


قبلا از اینکه دیوونم کنه،آزادش می کنم ...


زیر پتو ،تا خود صبح...


 


..........................


 


شاید این جمعه بیاید ...


شاید...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در جمعه 15/11/89

نظرات ()



  یه کوچولو خاطره!
 


گاهی دل آدم برای چیزهایی تنگ می شه که قهقهه داره واقعا!


امروز یکدفعه احساس دلتنگی کردم،حالا بماند که چقدر فکر کردم تا فهمیدم که برای چه!


بعد از کلی تفکر ،تو ذهنم مثل کارتون ها یه جرق زده شد:آبگینه...


 حالا آبگینه چیه؟!


تا 5-4 سال پیش خونمون یه جایی بود تو غرب تهران،عاشق اون خونه بودم!از وقتی یادم میاد اون جابودم تا همین 5-4 سال پیش...


دو قدم اون طرف تر خونمون،یه جای متروکه ای بود


یکی دو سال قبل از اینکه از اونجا بریم، اون متروکه رو کردن یه سوپر!سوپری به اسم آبگینه!یا نمی دونم ...شاید چیز دیگه ای بهش می گفتن،آخه یه ذره بزرگ تر از سوپر بود...


یه دفعه که با پسر خالم رفتیم اونجا خرید ،یارو بهمون یه برگه داد و گفت که بندازین تو سبد جلوی در، آخر ماه قرعه کشی می کنیم،جایزه می دیم...


من که از همون بچگی به ظاهر می خواستم به همه بگم که واسم مهم نیست،روم رو کردم اون ور و خیلی بی اعتنا گفتم که باشه، هادی بیا بریم!!


شبای قرعه کشی  رو هیچ وقت یادم نمی ره!پروژه ای بود واسه خودش!


اول هادی یا مهدی می رفت ببینه قرعه کشی شروع شده یا نه!بعدش هم منو سارا می رفتیم!وسطش هم هی بر می گشتیم و اصرار می کردیم که یکی دیگه هم بیاد!


البته یه مرحله دیگه هم  بود همیشه!طاقچه بالا گذاشتن من!


خوب!یه کمی بچه بودم و می خواستم ادای دختر بزرگا رو دربیارم !که این لج سارا رو در می آورد!


تنها جایی که ما یه جایزه از قرعه کشی بردیم همون جا بود!یه ترزوی آشپزخونه که الان بالای کمد من  خاک می خوره...


داشتم فکر می کردم اگه این خاطرات کوچیک و به ظاهر بی اهمیت نبود،من گهگاهی واسه چی تو دلم قهقهه می زدم؟!


 


 






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 13/11/89

نظرات ()



  به همین سادگی...
 

کلید در قفل می چرخد...


سعی می کند بی سر و صدا وارد خانه شود...صدای فریادی مجبور به برگشتن می کندش... جیغ زنانه ای می گوید که "چه عجب از این ورا!"


فکر می کند که یعنی چه "چه عجب از این ورا"،او حداقل روزی دو بار برای ورود و خروج از خانه اش از اینجا می گذرد...سعی می کند سخت نگیرد،صدای جیغ مانند دوباره در سرش می پیچد ولی این بار دارد می گوید که "من گفتم چه عجب از این ورا؟نه!من گفتم چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد..."


هود آشپزخانه روشن است،افکر می کند که از این حواس پرتی ها نداشت،همیشه هود را خاموش می کرد.دست بالا می برد که دکمه خاموش را بزند ...کتری روی گاز را ندیده بود،نه!این دیگر کار او نیست.


چشم می گرداند در خانه...چطور او را ندیده بود ،کیفش را روی open می اندازد و از جلویش رد می شود،زل می زند در چشمهایش که معلوم نیست کجاست و با لحن همیشگی و آرامش سلام می گوید...


می نشیند جلویش و میگوید که سلام ...


سر بلند می کند و لبخند می زند فقط!


دلخور نمی شود!به قول فخری قهوه تلخ، خر شد با همان یک لبخند... 


 


 


به همین سادگی...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 6/11/89

نظرات ()



  همین...
 

چادر سیاهم رو محکم بغل می کنم...


       چقدر دوستش دارم!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در جمعه 1/11/89

نظرات ()



<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com