نه آسمان
نه چشم ها
نه دل
هیچ کدام بارانی نیست
این روزها غریبانه غریب است
دلم می خواهد بروم این جزیره ای که بابا می گوید...اسمش حمورابی بود گمانم!
بابا می گوید یک جزیره کوچک است وسط دریای جنوب(نمی دانم خلیج فارس یا دریای عمان) که هیچ جوره مجهز نیست...
می گوید جوانها می روند آنجا یه هفته آنجا برای خودشان دور از همه دل مشغولی های این دنیا....بی هیچ امکاناتی،در شب های تنهایی...
می دانم که سخت است...می دانم!ولی این را هم می دانم ک یک روز باید این جزیره حمورابی را تجربه کنم...می دانم که خدا آنجا خیلی نزدیک است
می دانم که سخت است،می دانم...اما باید تجربه اش کنم...باید! زل زدن به آسمان و ماه و ستاره...وسط تنهایی شب...وااااااااااای!دیوانه ام می کند...کی می رسد آن روز؟؟!
ببین،همیشه خراشی است روی صورت احساس.
همیشه چیزی،انگار هوشیاری خواب،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه نا دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
به سان سم گوارایی
کنار حادثه سر می کشیم.
"و نیز"،یادت هست،
و روی ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگ دار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می شد
تکان قایق،ذهن تو را تکانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.
سهراب خدا بیامرز
اقرأ ...اقرأ محمد(ص) ...فقط اقرأ...امشب بند بند وجودم صدایت را می خواهد...اقرأ
بگذار ایمان بیاورم به این داستان همیشه فقط شنیده...اقرأ
می گویند یک ساعت فکر کردن بهتر است از هفتاد ساعت و سال عبادت...می خواهم امشب فکر کنم...به اقرأ...به اقرأ یا محمد(ص) ...امشب فقط فکر کنم!
بعثتت خجسته بادا محمد(ص)! بر من و دوستانم...مسلمانانت! تبریک گرم مرا به قائم آلت برسان...برسان!
کلمات کلیدی :