سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

دنیای قاصدکی

بچه آدم

جاده خاطره ها

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 19
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12350



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات




  دندونپزشک زشت،منشی زشت!
 

دو بار بلند سلام می کنم تا بالاخره سرش را بالا بیاورد و بر و بر نگاهم کند...بار سوم را سلام نمی کنم،هفتادمی هم مال خودم،کی گفته باید یه بار دیگه سلام کنم تا فقط 69 تاش مال من باشه و یکیش الکی مال تو بشه...


 صاف می رم روی اولین صندلی ولو می شم...همه سرها برمی گردد طرفم،اصلا هم نمی دانم چرا و با سردردی که دارم دنبال جوابش نمی گردم...فقط یک نگاه کلی به سر تا پایم می اندازم تا مطمئن شوم اشکال ظاهری این نگاه ها را نچرخانده روی من!


صدای دم ودستگاه دندون پزشکی حالت تهوع بدی رو توم ایجاد می کنه!سعی می کنم چشامو ببندم و ذهنم رو بفرستم دنبال نخود سیاه تا صداها رو کمتر بشنوه...


تو صورت منشی نگاه می کنم و یه لحظه شقایق دهقانو میذارم جاش!جلوی پق خندمو می گیرمو از بخت بد من همون لحظه منشی منو نیگا می کنه...خیلی خوش اخلاق بود حالا لابد داره واسم خط و نشون می کشه که منو مسخره می کنی دختره ی ...!


 همه صاف نشستن روی صندلیاشون و یا تلویزیون رو نگاه می کنن یا روزنامه می خونن و یا مثل من چشاشونو می بندن و ذهنشونو می فرستن خونه خاله خواهر زاده ی ناتنی بقال محل!


یه مادر با دوتا بچه اش وارد میشه...خانمه یه کوله پشتی انداخته و یه مانتو نسبتا گشاد پوشیده تا شکم براومده اش خیلی معلوم نباشه،بچه ی 2-3 سالشو بغل گرفته و به پسرک شیطونش می گه که مامان جان،عزیزم بشین!


یه نگاه به من که دارم نی نی توپولوی خوشگلشو نیگا می کنم میندازه و یه لبخند عمیق می زنه... قشنگترین لبخندمو تحویلش می دم!


 منشی صدام می کنه...بدون این که نگاهش کنم می رم تو اتاق،توضیحات من و بعدم حرف دکتر که نه،چیزی نیست،دردت مال دندون قروچه است و شکلی نداری و ....دیگه چی می گه دکتر،نمی دونم!من دارم تو آسمونا سیر می کنم!دارم روی ماه خدا رو می بوسم که قرار نیست روی صندلی دندون پزشک بخوابم!


میام بیرون،تو مدتی  که معطل می شم،همون مادر ذکر شده،با لبخند و حوصله تمام داره واسه یه دختر دیگه توضیح میده و که آره!من از 6 ماهگی دندونای این بچه رو مسواک زدم حالا که رفتم دکتر میگه 12 تا دندون خراب داره!چشام گرد میشه!!!


میگه آره دیگه!گفتم شاید این دکتر اشتباه کنه اومدم اینجا که مطمئن شم!بعد بلند میشه و با بچه 3 سالش شروع به راه رفتن می کنه....واسه نی نی یه،یه شکلک دور از چشم بقیه در میارم و اونم بر وبر منو نیگا می کنه!مامانش به من لبخند می زنه و میگه که خیلی از شما خوشش اومده!الان باید به جای نیگاه کردن می زد زیر گریه و ...


از مطب که میام بیرون سر درد ندارم،از امتحانا خسته نیستم،خوشحالم،کلی می خندم،با ریحانه مهربونم!و تو دلم از اون مادر مهربون تشکر می کنم...!


 پ.ن:ترسناک ترین دکتر،دندون پزشکه!!چیه؟؟!کی گفته دکترا ترس ندارن؟!خیلی هم ترس دارن،مخصوصا اگه دستگاهاشون از این صداهای متهوع کننده حال هم در بیاره...


...:شاید فقط بشه گفت که "علی،علی بود...مثل فاطمه،که فقط فاطمه بود!"   میلادش بسی و بسی تر خجسته بادا!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 25/3/90

نظرات ()



  رنگ سبزی که روزی از ته دل دوستش داشتم..و دارم!
 

امروز....22 خرداد!


و من درگیر......


نگاهم بر باتوم ها...و ذهنم درگیرتر!


چشمم بر موتورها.........و چیزی فراتر !


خاطراتم بر لباس سبزشان ماسیده...و من می لرزم از آن خاطرات!


من فقط می ترسم...از عاقبت!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 22/3/90

نظرات ()



  نم
 

عوض شده...چرا اینقدر محسوس؟؟؟!


شوکش  گذشت...!


خیلی وقته پنجه هامو دارم قوی می کنم...برای بزرگ شدن!


تا می خوام استراحت کنم به رخم می کشه،این که تا یه ماه دیگه میرم تو 17...


این که وقتی واسه استراحت نیس...


اینکه چند وقته هر اشتباه بی غرضی پشتم حرف میشه و ...


 


_ وااااااااااااا....دنیای بزرگی به این خوبی!!!این حرفا چیه دختر جان!!!


 


این حرفا،حرف نیست...به دل نگیرین!


 


پ.ن1:اگه غیبت نبود،با کله می رفتم تو دنیای بزرگی.......!


پ.ن2 در تخریب پ.ن 1 :از اون حرفای مسخره بود...می دونم!


پ.ن3 در تخریب کل پست! :وای به روزی که من به یه چیزی گیر بدم! خدا به داد اطرافیان برسه....!قول شرف می دهیم دیگر شکوه و شکایت از دنیای زیبا و رؤیایی(!) بزرگی نکنیم...دختر یک ماه مانده به 17 سال برسد است و قولش!آن هم قول شرف...




بعدا نوشت:بعضی ها نامردند...بعضی ها خیلی نامردند...که دیگر هم نظر نمی گذارند ...هم یک وبلاگ که تویش پر است از بعضی خواستنی ها را پاک می کنند...هم رد پا های هیچ وقت نبوده را گردگیری می کنند!بعضی ها خیلی نامردند...لااقل دلیلش را می گفتند...شاید آن وقت دیگر نامردی نبود و جوانمرد خطابشان می کردم...البته اگر دلیل نبودنشان همانی بت=اشد که ما فکر می کنیم...ایشاء الله!


بعدا تر نوشت:بی خودی عصبانی شدم!نمی دونم چه حقی داشتم که الکی بهتون نامردی به یکی زدم!واقعا از اون کس...که نمی دونم دیگه این طرفا پیداش میشه یا نه...معذرت می خوام!من حق نداشتم!


 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 21/3/90

نظرات ()



<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com