دو بار بلند سلام می کنم تا بالاخره سرش را بالا بیاورد و بر و بر نگاهم کند...بار سوم را سلام نمی کنم،هفتادمی هم مال خودم،کی گفته باید یه بار دیگه سلام کنم تا فقط 69 تاش مال من باشه و یکیش الکی مال تو بشه...
صاف می رم روی اولین صندلی ولو می شم...همه سرها برمی گردد طرفم،اصلا هم نمی دانم چرا و با سردردی که دارم دنبال جوابش نمی گردم...فقط یک نگاه کلی به سر تا پایم می اندازم تا مطمئن شوم اشکال ظاهری این نگاه ها را نچرخانده روی من!
صدای دم ودستگاه دندون پزشکی حالت تهوع بدی رو توم ایجاد می کنه!سعی می کنم چشامو ببندم و ذهنم رو بفرستم دنبال نخود سیاه تا صداها رو کمتر بشنوه...
تو صورت منشی نگاه می کنم و یه لحظه شقایق دهقانو میذارم جاش!جلوی پق خندمو می گیرمو از بخت بد من همون لحظه منشی منو نیگا می کنه...خیلی خوش اخلاق بود حالا لابد داره واسم خط و نشون می کشه که منو مسخره می کنی دختره ی ...!
همه صاف نشستن روی صندلیاشون و یا تلویزیون رو نگاه می کنن یا روزنامه می خونن و یا مثل من چشاشونو می بندن و ذهنشونو می فرستن خونه خاله خواهر زاده ی ناتنی بقال محل!
یه مادر با دوتا بچه اش وارد میشه...خانمه یه کوله پشتی انداخته و یه مانتو نسبتا گشاد پوشیده تا شکم براومده اش خیلی معلوم نباشه،بچه ی 2-3 سالشو بغل گرفته و به پسرک شیطونش می گه که مامان جان،عزیزم بشین!
یه نگاه به من که دارم نی نی توپولوی خوشگلشو نیگا می کنم میندازه و یه لبخند عمیق می زنه... قشنگترین لبخندمو تحویلش می دم!
منشی صدام می کنه...بدون این که نگاهش کنم می رم تو اتاق،توضیحات من و بعدم حرف دکتر که نه،چیزی نیست،دردت مال دندون قروچه است و شکلی نداری و ....دیگه چی می گه دکتر،نمی دونم!من دارم تو آسمونا سیر می کنم!دارم روی ماه خدا رو می بوسم که قرار نیست روی صندلی دندون پزشک بخوابم!
میام بیرون،تو مدتی که معطل می شم،همون مادر ذکر شده،با لبخند و حوصله تمام داره واسه یه دختر دیگه توضیح میده و که آره!من از 6 ماهگی دندونای این بچه رو مسواک زدم حالا که رفتم دکتر میگه 12 تا دندون خراب داره!چشام گرد میشه!!!
میگه آره دیگه!گفتم شاید این دکتر اشتباه کنه اومدم اینجا که مطمئن شم!بعد بلند میشه و با بچه 3 سالش شروع به راه رفتن می کنه....واسه نی نی یه،یه شکلک دور از چشم بقیه در میارم و اونم بر وبر منو نیگا می کنه!مامانش به من لبخند می زنه و میگه که خیلی از شما خوشش اومده!الان باید به جای نیگاه کردن می زد زیر گریه و ...
از مطب که میام بیرون سر درد ندارم،از امتحانا خسته نیستم،خوشحالم،کلی می خندم،با ریحانه مهربونم!و تو دلم از اون مادر مهربون تشکر می کنم...!
پ.ن:ترسناک ترین دکتر،دندون پزشکه!!چیه؟؟!کی گفته دکترا ترس ندارن؟!خیلی هم ترس دارن،مخصوصا اگه دستگاهاشون از این صداهای متهوع کننده حال هم در بیاره...
...:شاید فقط بشه گفت که "علی،علی بود...مثل فاطمه،که فقط فاطمه بود!" میلادش بسی و بسی تر خجسته بادا!
کلمات کلیدی :