سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

جاده خاطره ها

دنیای قاصدکی

بچه آدم

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 20
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12351



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات




  باز هم یک شب سیاه...
 


شب، شب سفیدی بود


از برف... از شادی... از تعطیلی... از زیبایی...


اما دل کسی در این دنیای بزرگ کوچک، سیاه شده بود


از فراموشی عهدش با خود...


سه ماه پیش در همچین شبی


با خودش در خلوت و تنهایی


و تنها شاهدش،خدای همین برف ها...


باید یادش می آمد که چه گفته بود...


فقط سه ماه،فقط و فقط سه ماه گذشته بود و او یادش رفته بود


چرا به یاد نمی آورد که نباید نگهبان دلش کینه را راه بدهد؟!


چرا برای کینه دلیل نمی آورد که دنیاست دیگر! چیزی نشده حالا...


چرا کینه را حتی شده با بهانه هایی مضحک که خودش هم باور نمی کرد،دست از پا دراز تر به هیچستان نمی فرستاد؟!


چرا نگهبان کینه را دشمن نشمرد و اجازه ورود داد؟!


کینه وارد شد، یکی از سپیدترین شب ها را سیاه تر از سیاهی کرد ،نتیجه اش فردا بود که دوستی پرسید:این چرا دپرسه؟!


چگونه تشکر کند از این دوست که به یادش آورد عهدش را؟ چه نفرتی پیدا کرد آن کینه از این دوست که باعث دوباره تنها شدنش در سطل کنار دست آن دخترک شد؟


شب دوباره سپید شد، اما با یک شب تاخیر...این یعنی باز هم یکی از سپیدترین شب ها از دست رفت...افسوس کارساز نیست،اما به یادش می سپارد که باری دیگر سیاهی بر سپیدی وجودش غلبه کرد...پس افسوس!






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 26/10/89

نظرات ()



  و اینک... هیـــــــــــــس!
 

خدایا،جون من(!) کمکم کن راه حل های درستو پیدا کنم!


بسم الله ....


مثل هر روز آیة الکرسی رو زیر لب زمزمه میکنم...


معلم هنوز نرسیده:من دومم*...


یخه!!!!دستمو میذارم رو شوفاژ...گزگز می کنه...


برگه بالاخره رسید، سوالا رو از بزگه سفید می کنم،با تمام خشم(واسه چی؟ نمی دونم!!!)


 بالای برگه پر میشه...هدی...عرفانیان...دوم ریاضی...89/10/22 .... هندسه ... 167( و باز هم بعد از سه هقته امتحان برای اطمینان سرمو بالا می گیرم و شماره صندلی جلویی رو نگاه می کنم،166 است پس من 167 هستم،درسته)... سرکار خانم صالح...به نام خدا...


سوال یک...کنارش تیک می خوره...


سوال دو...کنارش تیک می خوره...


.


.


.


سوال هفت...اه این دیگه چیه؟!دعوا ... 2 دقیقه... 4 دقیقه... حل نمیشه...نمیشه،نمیشه،نمیشه...اه!( شکلات،اه تو کلاهت!!:دی) کنارش ضربدر می خوره...


سوال هشت...کنارش تیک می خوره...


.


.


سوال ده...خدا جون بد جوری گذاشتی تو کاسمون!این رو دیگه چه جوری حل کنم من آخه؟!... نمیشـــــــــــــــــــــــه!به سلامتی...می زنیم به جاده بی خیالی...بلبلبلو


 سوال یازده...کنارش تیک می خوره...گردن مبارک درد گرفت! طبق روال هر روزه اول سر رو می گیری بالا،یه چرخ از این ور،یه چرخ از اون ور ، حالا به بالا، یه کم سمت راست...خوب دیگه حالا!


.


.


تمام!خوب، اکنون ...


برمی گردیم سر جناب هفت و یازده...


هفت...هفت...هفت...تنها راه موجود و اصابت کرده به ذهن اینجانب بافتن و سرهم کردنه که لااقل حق جوهری چیزی بگیرم بابا...مؤدب


ده جان منتظر باش!هدی وارد می شود...نکته بین


3 دقیقه... 5 دقیقه... وای!صبر کن،یه چیزی داره میاد...وایسا،یه لحظه! اه،این صدای مزاحم چیه؟!!واقعا که...فکرم که پرید، چی میگه حالا؟...سرمو می گیرم بالا"بچه های دوم و سوم 10 دقیقه دیگه وقت می دیم بهتون ولی..." 10 دقیقه به درد عمت ....(استغفرالله!)


پرید... پرید که پرید! باز هم می بافم و می بافم و می بافم...


2 دقیقه از وقت اضافه (!) مونده ،ولی به جان تو حسش نیست دیگه بیشتر از این بشینم...البته امیدی هم نیست...


پا میشم...وااااای چقدر آدم هنوز اینجا نشسته!


از بهت و حیرت در آمده،راهی دادن برگه می شویم... جیر..جیر..جیر...جیر،چقدر این کفش صدا میده !...جیر...جیر...جیر... برگه داده می شود...آیا!!:دی


 خسته کنندهخسته کنندهخسته کننده


به تنها چیزی که فکر می کنم:برف اومده؟!؟؟نه و نه و نـــــــــــه برفی در کار نیست...


هیس ! تورو خدا امتحانو ول کن... حالا بذار یه نگاه به کلید بندازم!... نه!!!!...معذرت! دیگه کار از کار گذشت ،نگاه کردم!:دی


 هیــــــــــــــــــــــس! تا خونه هیس... به هیچی فکر نکن،به نمره فکر نکن...هیــــــــــــــــــــس!هیسسسس


 


 می زنم به جاده بی خیالی...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 22/10/89

نظرات ()



  به پارو حسادت می کند...
 

 


برف بارید

برف بارید و بارید و بارید...


شهر من سفید شد

آسمانش هم می شود گفت خاکستری

پر از ابرهای خاکستری...



برف بارید

لابد هوا هم تمیز شد

لابد پشت بام ها هم تمیز شد،پنجره ها هم

لابد...

شیشه پنجره را باران نه!،برف شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...



برف بارید

بارید وبارید و بارید

و من چنان شادمان برف را می نگریستم چنان که...



نمی دانم چه چیزش چنین سرمستم می کند!

سفیدی اش؟

یا بودنش تنها در یک فصل از فصل ها...

شاید هم از ته دل آسمان بودنش!



چنان دیر به دیر می بارد ،

که فکر می کنم

باید از ته دل

از ته ته ته دل

بخواهمش...

برف را آرزو کنم، تا قدم رنجه نماید و چند روزی مهمان پشت بام خانه باشد،

بعد برود...



البته اگر از تو دلخور نباشد و

مجبور به پارو کردنش نکند تو را...

چه قدر زود زده می شویم از همین بارش از ته دل آسمان

از همین خواسته از ته

ته

ته دلمان!

که یا به زور بخاری و شوفاژ و گرما

آبش می کنیم،

اگر نشد

پارو به دست سراغش را می گیریم!

و چنان بد قیافه اش می کنیم که خودمان هم بدمان می آید از این دعای از ته دل

" پس کی آب می شود این برف سیاه یخ زده کنار دیوار؟!"

برف لوس است!

زود قهر می کند...

دو یا سه بار که پارو به دست ببیندت،به پارو حسودی می کند و

دیگر نمی آید...

دیگر نمی آید!



مواظب باش...

برف حسود است و لوس!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 19/10/89

نظرات ()



  آپ غیر مجاز...
 

گفتم تا آخر امتحانات دیگر خبری از آپ نیست...



گفت پس غم هایت را کجا می بری؟!



راست می گفت،در خانه و مدرسه نقاب به صورت دارم،قشری از خنده های ساختگی...



معمولا هست،کنار نمی رود،اما وقتی از نقابم خسته شوم،چنان با خشم بر زمین می کوبمش که همه پرسان می شوند... حتی پدر،حتی پدر که بیشتر وقت ها با چشمانمان و با اندک لبخند های طبیعی مان با هم سخن می گوییم...حتی او هم نگران می شود و سوال های چشمانش با نگرانی راه به زبانش پیدا می کنند...



اما من همیشه بهانه را همراه نقاب همیشه همراهم به دوش می کشم: خوابم می آید، خسته ام، گرسنه ام، روز بدی بود...



اما تا به حال نگفته بودم نمره ام بد شده است پس نقاب بر می افکنم! به آن ایمان ندارم،تنها دو یا سه بار برایم اتفاق افتاده، ناراحتی نقاب کن برای نمره...



اما امروز که باز هم ریاضی ام را خوب ندادم و از آمار هم نمره ای افتضاحی( به معنای واقعی کلمه!) گرفتم، نمی دانم چه شدم که نقاب خندانم را دو دستی چسبیدم و حتی بیشتر در روحم فرو دادمش و واقعی تر نمود، حتی فکر کردم دیوانه شدم که با این ها هنوز خوشحالم، اما لحظه ای تفکر به من فهماند که نفابت را بچسبی، راحت تر فراموش می کنی نمره های کم ارزش روشنگر را...



بیایید همگی همگی نقاب هایمان را به خورد روحمان بدهیم، حتی اگر دیوانه نمودیم...دیوانگی هم عالمی دارد



و این است راز خوشبختی...



                 دردها فراموش می شوند



پ.ن1:هر کس نقاب ندارد، بگوید من راهنمایی اش کنم، چگونه نقابش را بسازد!



پ.ن2:مهم ترین مرحله، پیوند زدن نقاب به روح است، حواستان را جمع کنید...یادتان باشد نخ و سوزنتان از جنس باور باشد دوستان!



پ.ن3:اصلا کمی عاقلانه بنگریم،نمره بد هم شد درد؟!!الآن من راحت تویی را که برای نمره می گریی دیوانه می نامم و خودم را لابد عاقل!!به این می گویند جابه جایی هوشمندانه نقش ها...



پ.ن4:و در آخر دعا می کنم به جان سرکار خانم فریدونپور، که با این امتحان های قشنگش، کاری کرد که نمره های خوب حسابی به دلمان بنشیند!!!






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 12/10/89

نظرات ()



  نیا...جان مادرت،نیا!
 


امتحانات!پدیده ای که کم کم و ناگهان به دل مشغولی های هر ساله ام اضافه میشود!نمی دانم چگونه و کی می رسد،اما هرسال از ابتدا می دانم که کی می آید...


هم دوسش دارم هم ازش بدم میاد! کلا هر چیزی که هیجان داشته باشه و استرس زا باشه رو دوس دارم ولی از اون استرس ها و هیجان هایی که نتیجشون داغونه(به معنای واقعی کلمه!) بدم میاد!!


آمادگی دفاعی. امتحان روز شنبه-و امروز پنج شنبه است،پس چرا من سر درسم نیستم؟!- جالبه چون فقط یک جلسه داشتیمش و اون یه جلسه رو هم پای صحبت های خانم های آتش نشان گرامی بودیم!و جالبتر این که این آتش نشانان عزیز برای این که به حرفاشون گوش کردیم ناخواسته 5 نمره به ما دادن!!!


جغرافی. نظر خاصی ندارم!


ادبیات. به حرمت معلم ماهش لب به شکایت نمی گشایم!!!


ریاضی.من عاشق ریاضی ام،اما امسال با این معلم ...


مثلثات.هم معلم ماهی داره هم درسش عالیه!


شیمی.ایضا بالا! خانم حیدری = جیگر!(آخ جای بروووووووو خالی!)


فیزیک خانم شفیعی.یعنی هرچی بگم کم گفتم!


آمار. نذار دهنم باز شه که اگه باز شد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!


پژوهش های قرآنی.آخه خنده داره واقعا!!!


فیزیک خانم سعیدی.معلمی اسرار آمیز که درجه صدایش از در گوشی حرف زدن ماها بالاتر نمیره،درسش خوبه!


زبان فارسی.فکر کنم آخر سال دیگه از دست ماها کچل شه!تقصیر خودشه،از بس الکی حرص می خوره!


ورزش. به نظرم تنوع توی داشتن معلم ورزش بد چیزی نباشه!


زبان.نمره این درس به نحو جالبی از بی دقتی هام کم می شه تا از بلد نبودن هام!


بدی،خوبی از ما دیدید،حلال کنید!ممکنه از این به قول یکی از دوستان،غول بی شاخ و دم،جون سالم به در نبرم!


موفق باشید در امتحانات!موفق باشم در امتحانات!






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 5/10/89

نظرات ()



<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com