سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

جاده خاطره ها

دنیای قاصدکی

بچه آدم

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 21
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12352



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات




  پ
 

هوالحق


پرگار را دو نیم می کنم


- یکی برا من یکی برا تو!


_دکی!!این که به درد نمی خوره دیگه!تو حداقل یه ته مدادی توی این تیکه ات داری داداش!


بی شعور...!:)


تیکه خودمو طرفش دراز می کنم


می گیره...ولی تیکه خودشو بهم نمی ده


منتظر نگاش می کنم...نیگام می کنه...


_کوتا بیا داداش!پرگار نصفه به چه دردمون میاد؟؟


چسب قطره ای رو برمیداره،تیکه های پرگارو به هم وصل میکنه...


_حالا این پرگارو میذاریم اینجا هروقت هرکدوممون خواستیم بر می داریمش!


نیگاش می کنم...از اولم خنگ بود؟؟؟!


یعنی نشناخت این پرگاری رو که کلی خاطره داشتیم باهاش...یادش نبود همون پرگاریه که سوزنشو هفته پیش شیکوندیم و بی مصرفش کردیم....


نفهمیدمن نفهم نیستم که نفهمم نصفه پرگار به درد نمی خوره...


نفهمید این سهم جعبه خاطراتمون بود تا هیچ وقت هقته گذشته رو فراموش نکنیم...


 


پ.ن: من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم. ( سقراط )


 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در دوشنبه 28/6/90

نظرات ()



  نامحسوس خوب باش
 

چقدر خوب است بعضی شغل های نامحسوس بی اجر گاهی...


که البته اجرش می شود همان کاری که برای دیگران میکند...


                                             پیوند خوردن قلبش با دیگران...


                                                 جلوگیری از سوءظن های احمقانه...


 


پ.ن:اینکه بنشینی توی مهمانی و یک دفعه شروع کند برایت از فلانی و خوبی هایش بگوید...حتی خیلی بزرگتر از تصویر واقعی


بعد تو با اینکه از بزرگنمایی اش آگاهی،یکهو از طرف خوشت بیاید و مهرش بر دلت بنشیند


بعد بفهمی از تو هم پیش او کلی تعریف کرده...بفهمی چقدر هستند آدم های دوس داشتنی دور و برت...


 


                                        چقدر بعضی ها نامحسوس خوبند!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در دوشنبه 21/6/90

نظرات ()



  عروس کوچک من!
 

دست می کشم روی چشم هایش...مژه هایش با یک صدای تق کوچکی پایین می روند...


همین که دستت را برمیداری،تقی می پرند بالا!


لمس گونه هایش...انگار که بوتاکس زده!


               من نمی دانم!واقعا نگران این که عضله هایشان فلج شود نیستند این بوتاکس زنان عالَم؟؟؟!


یاد آن روزها می افتم...راستش من بیش تر از یکی دو بار ،بازی با این عروسکک را به یاد ندارم...یک بارش توی مجلس احیا بود که همه در حال گریه و زاری بودند و من دخترکی بودم بین جمعی که انگار دارند به زبان ژاپنی حاج آقا گوش می کنندو برای اتفاقات مهیبی که تعریف می کند گریه می کنند...یک دفعه هم آن موقع که کلی دختر بچه ی هم سن و سالَم دورم را گرفته بودند و می گفتند "عروسک هایت کجاس؟؟!"


راستش را بخواهید من اصلا از همان دخترک ها یاد گرفتم که اصلا چه گونه با عروسک بازی می کنند ولی در دلم گفتم:"ایـــــــش!چه لوس..."


تازه توی آن مجلس احیا هم که مثل آنها با عروسکم بازی نکردم!گذاشتمش جلویم و هی نگاهش کردم و یاد گرفتم که عروسک خوشگل من،چرا خوشگل است...نه این که هی بهش بگویم"مامانی،غذا نمی خوای؟؟"...


گذاشتمش جلویم و در دلم بهش گفتم "ببین عروسک خانوم!تو یک عروسکی!و من نمی توانم قربان صذقه یک عروسک بروم...اگر عروس بودی قربان صدقه ات می رفتم...ولی تو فقط یک عروسکی...همین و بس!"


آن وقت از عروسک قول گرفتم که از دست من ناراحت نباشد...


خیالم که راحت شد...دیگر سراغش نرفتم!آخر دیگر می دانستم چرا خوشگل است...می نشستم جلویش و چه می گفتم؟؟؟!


عروسک من حتی اسم نداشت...برای چه اسم می گذاشتم رویش؟که مثلا بگویم فلانی!بیا غذایت را بخور؟ یا می گفتم فلانی عزیزم!دستشویی نداری؟  یا چه؟؟!


آخر ِ احساساتم به این عروسک این بود که خیلی خانوم می گذاشتمش گوشه کمد بنشیند!روی سرش هم لباس و وسائل دیگر را نمی ریختم...نهایت ِ توجهم...


آخرین عروسکی که دادمش به خواهرم و گفتم"این مال خود ِ خود ِتو" همین عروس کوچولویم بود...و این یعنی این که من دیگر حق نداشتم بی اجازه حتی نگاهش کنم...!خب زمانی مال من بوده که بوده!من او را بخشیده ام دیگر!می دانی بی منطقی چیست دیگر...!


حالا که بزرگ شدم گاهی دلم برایش تنگ می شود...برای آن گردنبد بنفشی که یواشکی دور از چشم مامان دور گردنش کشیدم که کمی بیشتر شبیه عروس کوچولو ها شود!برای گونه های بوتاکس زده اش!برای پلک های تق تقی اش که زمانی زیباترین صدایی بود که می توانستم بشنوم...


من حالا که بزرگ شدم دوست دارم با عروسکم تنها باشم و بازی کنم!دوست دارم بگذارمش جلویم...حالا دیگر تنها موضوع صحبت ما خوشگلی او نیست!می توانم کلی با او حرف بزنم...حرف هایی که به آینه هم می گویم...دو تا رازدار خوب...عروس کوچولوی من!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 12/6/90

نظرات ()



  4 تا نصفه
 

از همان برچسب های کوچکی که زرت و زورت می زدند روی در و دیوار خانه ها...


پیدایشان نمی کنم!


همان ها که ...نمی دانم!خیلی کوچک بودند...قطعشان را نمی دانم...کوچک دیگر...شاید نصف نصف نصف نصف یک برگه A5!آره همین بود...4 تا نصف A5


پیدایشان نمی کنم!


هر وقت نخواهی،هه جا پر است ها!حالا که می خواهی...انگار همین امروز صبح همه ی ماموران این جور کارها را فرستادند که همه دیوار ها را از وجود این برچسب های کوچک پاک کنند...


همان چاه باز کنی ها...


پیدایشان نمی کنم!


اول شماره شان معمولا 6 بود!البته این مال محله قدیممان است!نمی دانم این جا هم همان ها....قائدتا نه!اینجا باید اولش یا 2 باشد یا 8!


اصلا مهم نیست اینها...بقیه شماره چی بود؟


من فقط می خواستم ازشان بپرسم چه جوری چاه را تخلیه می کنند...شاید به درد دلم بخورد...همین!


سوال سختی بوده؟!...اصلا بهشان هم می گفتم که تمام دیشب و امروز صبح باران آمده و من هی پشت پنجره می نشستم و پتو را دور خودم می پیچیدم و می لرزیدم و فکر می کردم و کتاب می خواندم و فکر می کردم و ...


خب دیگر می فهمند چرا دلم گرفته...کارشان آسان می شود دیگر...


چرا فرار کردند پس؟


من نمی فهمم..واقعا نمی فهمم!


من سردم است...من سردم که می شود کمتر می فهمم...


الان لابد دیگر نمی فهمم اصلا!


همه احساسات آشغال دنیا را ریختم توی دلم...حالا کو دل باز کن؟


پس کجایند این منجی های بشر؟این دل باز کن های عالم رفاقت...؟


 


پ.ن:کسی به من خرده بگیرد...من می دانم و او!مواظب باشید...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در دوشنبه 7/6/90

نظرات ()



  vice versa
 

شده کانه قضیه پلنگ صورتی که نمی رفت زیر ابر باران در حالِ زا و هر کاری می کرد باران روی سرش می ریخت!


حالا کانه ی کانه هم که نه!وایس ورسا...!


تا صدای باران می آید می دویم بالا پشت بام،تا می رسیم باران قطع شده


حالا انگار نکن فاصله خانه مان تا پشت بام صد کیلومتر است...همان دو دقیقه باران بند می آید لهنتی!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 5/6/90

نظرات ()



  این سوم شخص های پلید
 

شب است و من...


یا شایدم منم و شب...!


نمی دانم!هیچ وقت نفهمیدم افکار من بر شب می چربد و سیاه تر می کندش...یا شب از بس سیاه است فرو می رود در تمام افکارم و مثل جوهر سیاه...


مایه ای است از همان سوال زشت و مزخرف که اول مرغ بود یا تخم مرغ!


راستی جوابش را دادند ها!کلی به ذهن شریفشان فشار آوردند که چه؟که این جواب مضحک را بدهند!!


"از آنجا که ایجاد یک لایه پروتئین در تخم مرغ تنها در خود مرغ وجود دارد همی،پس حکما اول مرغ بوده تا این لایه بتواند بعدا به وجود بیاید..."


آخر چیزهایی می گویند ها!!به نظر من که دلیل مسخره ای است!


اصلا سوال مسخره ایست!حالا که جوابش را دانستید چه کار کردید...چه دردی ار درد های دنیا را کم کردید؟؟ای بابا...


شب بود و من...من بودم و شب..خلاصه هر دو بودیم...بعد شب مثل جوهر های سیاه که با خودنویس می کشندشان بیرون،بیرون رفت...


قائدتا وقتی شب برود بیرون روز است !اصلا نبود شب را می گویند روز دیگر!!!مثل نبود گرما را که می گویند سرما،مثل نبود نور را...


اینها دیدند ذهن بیچاره من درگیر است...از آنها لبخند های موضی(غلیظ تر از موذی) به هم زدند...شب و روز را می گویم...


فقط من نفهمیدم چگونه یک چیز به عدم خودش لبخند می زند آن هم از نوع موضی!!


خلاصه که لبخند را زدند...ما ماندیم و این لبخند موضی در هوا ول شده...حالا یکی بود!نمی دانم لبخند از لب شب پر نکشید بیرون یا از لب روز...یکیشان لبخندش را نگه داشت...مثل اینکه لازمش داشت!!


البته بیشتر ظن می رود به شب...دیدی؟کلا قیافه اش موضی است...!


نه!ببین شب موذی است،نه موضی!


ولی روز موظی است ها!!نه موذی،نه موضی!!مثل غلظت شربت سکنجبینی که سرفه می اندازد در گلیت و بیچاره ات می کند...


همان!از اول هم حدس می زدم لبخند روز پر نکشید...نمی دانم چه کسی می خواهد این روز را ادب کند...بی ادب و تخس است...


عاه!تازه رسیدم به اصل مطلب!حالا که وقت سحری شده رسیدم به اصل مطلب!من می گویم روز موظی است....تا دید دارم یک چیزهایی می گویم خودش را به من رساند...ای بابا!


و اما!اصلش..."چه کسی؟!"


من از سوم شخص(با اشاره سکته کرده به دوم شخص)


سوم شخص تحویل نمی گیرد...


در نظرات...تو به سوم شخصی دیگر...با اشاره ای که سکته اش خفیف تر است به من!


و دست آخر هم سوم شخص ها...چقدر پلید...اه اه اه!چرا هیچ کاری ن م ی ک ن ن د؟؟!


 


پ.ن:یک عدد ساجده..گم که نه!یک چیزی تو مایه های گم شدن!...نیست!!


فقط اولش بی هدف بود...تازه بی هدف بهتر است...شما میگردید پی یک هدف...ولی هدفی نیست...یکهو می فهمید با عجب آدم موضی ای طرفید...اما دیر شده...به اندازه کافی سر کار رفتید...


وقتی می گویم بی هدف یعنی بی هدف!یعنی هدف سرکار گذاشتن هم وجود نداشته...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 1/6/90

نظرات ()



<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com