سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

جاده خاطره ها

دنیای قاصدکی

بچه آدم

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 22
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12353



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات




  سیاه اندر سیاه!
 


 اصلا حوصله مهمان ندارم...آن هم عمو و عمه و این حرفا!!!









چنان سریع مسواک را در دهانم می چرخانم که دهانم را داغووون(!) می نمایم!!!









اول کلید چراغ را می زنم پایین تا کسی نفهمد بیدارم... کورمال کورمال تا تخت می روم و دراز می کشم...









پلک ها روی هم می افتند...البته به زور!









......









پلک ها باز باشند یا بسته،همه جا سیاه است! وقتی لنگه ظهر از خواب بیدار شدم،معلوم است که الان خواب سراغم نمی آید...هنوز برای آزاد سازی روح زود است...!









صدای خنده و صحبت ها می آید...سیاست!"خدا را شکر" را فوت می کنم بالا که در محل این بحث نیستم!









هیچ سریالی هم ندیدم!! حالا می دیدم چه می شد؟؟!









زنگ موبایلم را می گذارم برای 8...کمی فکر می کنم!حس تنبلی غلبه می کند بر حس های دیگر...اعم از وظیفه شناسی برای انجام تکلیف و این حرف ها...









 زنگ ساعت را نیم ساعت می کشم جلوتر!









......









هنوز بیدارم!به گمانم این را بقیه هم می دانند!نمی دانم چرا این گمان را می کنم....









با نور چراغ موبایل سعی می کنم کتاب بخوانم ولی می ترسم نورش را از بیرون ببینند و رسوا شوم!









سعی می کنم کمی آهنگ گوش کنم...









سعی می کنم بخوابم...









سعی می کنم نخوابم...









هیچ کدام نمی شود!!!!!









از آن شب های ...!









سعی می کنم هیچ سعیی نکنم!









.....









ساعت زنگ می خورد!می فهمم که سعی آخر به نتیجه رسیده...


















پ.ن:پ.ن بعد هیچ ربطی به متن نداره!چون متن مربوط به ایام عیده و پ.ن پایین مربوط به همین دیروز!









پ.ن ٍ پایین ٍ پ.ن بالایی:بابا تعریف می کرد که می خواستن با یه شرکت آلمانی قرارداد ببندن،واسه طرف انگلیسی نامه نوشتن،یارو آلمانی جوابشونو داده!دادن دارالترجمه،دوباره جوابشو انگلیسی دادن،دوباره طرف آلمانی جواب داده...بابای منم نه گذاشته نه برداشته،جوابشو فارسی نوشته!!!!









یارو جواب داده باشه!از این به بعد جوابتونو انگلیسی می دم!!






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در پنج شنبه 25/1/90

نظرات ()



  دختر هم دخترای قدیم!
 

کی گفته نیمرو آسون ترین غذاییه که می شه پخت؟؟؟!


کم کمش 2 ساله دارم خودمو به در و دیوار می زنم که یه نیمرو خوشمزه ی لب سوز بپزم!از همونا که زرده ی روش قشنگ زرده و قلمبه!!


نمی شه که نمیشه!!من که قرمه سبزی رو راحت تر می بینم !!والا...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در پنج شنبه 25/1/90

نظرات ()



  قالب نوشت
 

یک عدد قالب زشت فقط برای تنوع...مؤدب





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در پنج شنبه 18/1/90

نظرات ()



  فیلم نوشت!
 

می خواستم از جدایی نادر و زنش بگویم،


می خواستم از قتل ٍ ناخواسته ی به نادر نامربوط بگویم،


می خواستم از صحنه پمپ بنزین که خیلی به دلم نشست بگویم،


می خواستم از ترسی که از آلزایمر افتاده به جانم بگویم،


می خواستم از نفرتم از پیری بگویم،


می خواستم از چنگک های بغضی که گلویم را خراش می دهد وقتی شهاب حسینی بر سرش می کوبد،بگویم،


می خواستم از بدبختی های ناتمام بگویم،


می خواستم از فرهادی بگویم و تشکری تنگش،


می خواستم از کف و سوت بلند مردم بعد از پایان فیلم بگویم،


می خواستم از سردردم که موجباتش طولانی بودن فیلم بود بگویم،


می خواستم از تردیدم برای بلند شدن بعد از تیتراژفیلم بر روی پرده بگویم،


دیدم کاغذ کاهی بسی بهتر نوشته!اگر بگویم یه وقت نشود کپی نوشته های او!!


می خواستم نگویم اما گفتم!!!!


اما!!!!می خواستم بگویم این آقای فرهادی شادی در کارش نبود هااااا! فقط صحنه ی دویدن ترمه و وقتی که جناب پدر دنبالش می کندو ..... آن موقع که فوتبال دستی می زنند !!!تنها قسمت های شاد بود...خوشبختانه کسی نگفت...


می خواستم یک چیز دیگر هم بگویم!این فیلم "اسم من خان!" هم محشر بود!مرا که پای تلویزیون میخکوب کرد....این را هم کسی نگفت!مگر قرار است بقیه همه حرف های من را بزنند؟؟؟!


اینجا هم بروید...خوب نوشته!



 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 13/1/90

نظرات ()



  واهمه نوشت
 

عید دیدنی بود


خونه ی ...چه فرقی می کنه؟!خونه یکی از فامیلا...


یهو برگشت گفت(به بابام)"دو سال دیگه میشی بابای یه دختر دانشجو ها!..."


دلم هری ریخت...


چرا اینقدر زود دارم بزرگ می شم...!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 9/1/90

نظرات ()



  نمک نوشت
 

دلمان پر می کشد بیرون.....و زیر باران!


بیست دقیقه نمی گذرد که ندا می رسد که"ای دختر!اهل خانه آماده اند برای بیرون رفتن،همراهیشان نمی کنی آیا؟؟؟!" 


بعد هم هی ندا می رسد"پا شــــــــــو!"هی می انگاریم که لابد برای افزایش سرعت از در و دیوار ندا می رسد و هیچکس لابد هنوز حاضر نیست..


ولی یکهو می بینی خانه سوت و کور می شود و صدایی نمی آید!!بعد هم شاد و خرم بلند می شوی و جلدی حاضر می شوی و دو تا باراکا به دندان می گیری و می پری بیرون!


کفش به دست(و نه پا!!) و باراکا به دهان و چادر آویخته روی سر(عین چادر عروس تا پایین چانه!!) می پری درون آسانسور!


شاد و خرم در آینه چادرت را مرتب می کنی و وقتی آسانسور میرسد پایین و درش باز می شود یک لحظه هم نمی فکری که در این ساختمان افراد دیگری هم زندگی میکنند!با همان باراکا های به دندان گرفته بر می گردی و چشم تو چشم مردی از دیار غربت می شوی!


"ببخشید"ی می گویی و همچون آهویی که شیر دنبالش می کند می دوی سمت در و انگار نه انگار که فاصله آسانسور تا در 2 متر بیشتر نیست و نمی شود همچون آهویی که شیر دنبالش کرده دوید آن فاصله را!!


در را که می بندی در جا خـــشـــــــــــکـتــــــ میــــ زنـــــــد!!!همه شاد و سرحال جلوی در ایستاده اند و هیچ عجله ای برای سوار شدن به ماشین ندارند!پســـــــ چرا من اینقدر دویده امــــــ؟؟!


آخر هم نمی فهمی چرا تا 10 دقیقه هیچکس سوار ماشین نمی شود!!!


*بیجا نوشت:هوا هم سرد بود حسابیــــــــ!


 درخت ها خشکند!گلی نیست...فقط و فقط علف می یابیـــــــ!اما همه چیز بهاری است انگار!البته نه به اندازه هر سال،ولی خوب...


هوا خیس است و من عاااااااااشق و دلباخته این هوا... 


 *خیلی هم باجا نوشت:دوربین عکاسی هم نداشتیم از این همه خوشگلی عکس بیندازیم!!


می رویم و فقط دوری می زنیم در شهرک همان غرب بهتر است تا قدس!


و مبلغی پسر سینه چاک و به زور خنده الکی سر داده می بینیم و ماشین های بی ام و شان و طبق طبق پزها و افاده هاشان و ...ولی چشمهاشان را نمی بینیم که گه گاهی به ما می دوزتد(حالا آدم نبود که منو نیگا می کنین؟؟!) و تا ما می بینمشان روشان را آنور می کنند و سوت می زنند!


و مبلغی دختر ول شده در خیابان ها که عجیب است که دوستاهاشان را نمی بینیم همراهشان!لابد هنوز به قرار نرسیده اند!!


و ما کیف خود را با همبن گردش کوتاه می کنیم و برمی گردیم خانه و کلاه قرمزی نگاه می کنیمــــــــ! 


عید همچنان خجسته باشه دیگه!خوتون سعی کنین تا آخر 13 خجسته نگهش دارین!!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 6/1/90

نظرات ()



  تنهایی نوشت
 

و ما فقط خود را کنترل می نماییم تا از باران و حال و هوای بارانیمان ننویسیم،تا خدای نکرده،شما ناخواسته مجبور به درگیری لفظی نشوید با ما  که "اه...تو هم که فقط از باران می نویسی....و البته چادر!":دی


چیز دیگری نوشتنمان را نمی تحریکد!!فقط و فقط باران جان است که اکنون نیز جاری است...


اکنون که می فکریم می بینیم نه!چیزهای دیگری هم هستند !مثلا همین دیشب!


وقت شد می آییم و می گوییم که چه گذشت بر ما در آن شب سیاه و غمزده!!!هر وقت نوشتنمان گرفت...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 6/1/90

نظرات ()



  دل سوزی دو جانبه است!!
 

چشمم از روی صبرا سر می خورد روی صیدا، و از روی صیدا باز می گردم به صبرا...


چقدر دلم می سوزد برایشان!


چقدر مهربانند ،چقدر دلم می سوزد برایشان!


لابد چقدر هم دل آنها به حال من می سوزد!


خدا شکر!!


چقدر دلم برایشان می سوزد!


می دانم!نگاه صیدا که روی من می لغزد و وقتی نگاهم غافلگیرش می کند،با دستپاچگی لبخند می زند،فکر این که "بی چاره هدی! دخترک مجبور است چادر به سر کند و حجاب داشته باشد" در ذهنش لول می زند!


هیچ گاه فرصت جواب دادن به این حرف را به من ندادند!


این که به آنها بگویم که من عاشق چادرم هستم! لطفا ذهنتان را درباره من به غلط نیندازید!


 


*این روزها چادر بی کش سر می کنیم و حال و هوایی بزرگی به ما دست می دهد!اولش دوست نداشتم چادر بی کش را،اما الان می بینم که بی تکلف تر است...


*چقدر این جناب شهاب مرادی زیبا سخن می گوید،بسی می پسندیم!تمام سخنانش بوی تفکر فراوان و بیش از حد معمول می دهد...


*باز هم عید مبارک...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 3/1/90

نظرات ()



<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com