سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

جاده خاطره ها

دنیای قاصدکی

بچه آدم

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 23
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12354



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات




  زیر 8،بالای 8،خود 8
 

شب اول
با اهل خونه می ریم حرم...
چقد یادم رفته تو همین یه  سال و اندی اینجا رو...

شب دوم
اهل خونه رو می پیچونیم و با رفقا می ریم حرم...پای پیاده حالش کیف تره!

شب سوم
رفقا هستن دیگه...بازم با پای پیاده تموم خیابونا رو گز می کنیم...

شب چهارم
دارم یه چیزایی می فهمم!یه حسای تازه ای داره بهم القا میشه!مثلا این که چقد بده امام رضا رو با درد و غم به یاد آوردن
و یه ضد حال بزرگ...

شب پنجم
به همین زودی نصف شد!؟5 روز دیگه بر میگردیم؟؟
چه کیفی میده طواف حرمش...و چشم دوختن به ماه کج و کوله تو آسمونش...

شب ششم
وقتی میری افطاری جایی به همین آسونی فراموش می کنی ملاقاتای هر شبتو باهاش...؟
جا موندن از زیارت شبانه...

شب هفتم
از دور که حرم می بینی سرتو میندازی پایین"داش رضا باور کن ...چی؟؟!هان چیه؟می خوای دروغ بگی؟؟!...فقط شرمندم!"

شب هشتم
وایمیسی جلو ضریح...یکی یکی فقط اسم میاری...اسم اونایی که مستقیم و غیر مستقیم گفتن دعا...یا شایدم التماس دعا!
می خوای که بری بیرون"وایسا...یه لحظه!چرا فقط اونا که التماس کردن؟مگه خودت همیشه التماس دعا میگی...وایسا هرچی اسم میاد به ذهنتو دیکته کن واسه داش رضا!!"

شب نهم
جو گیر میشی می خوای این دو شب آخرو حسابی حال کنی...نمی ذارن...کارت دارن،باید بری...بهش میگن یه چیزی تو مایه های بی توفیقی..!

شب دهــــــــــــــــــــم...!
یا علی! رضا جون دوست دارم...بازم میام!
بدون خداحافظی...که شاید زودتر بطلبتت...

ن.ن:چه حالی داره قرار تو حرم و ناکام و ناامید از ملاقات بیرون زدن از حرم...!!
ن.ن2:هرچقد شماها دلتنگ من نشدین...من دلتنگ همتون شدم!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 30/5/90

نظرات ()



  قدیمات
 

بچه تر تر که بودیم،تابستونا هوس میکردیم شب همه کنار هم و گهگاهی جلوی تلویزیون بخوابیم...


بچه تر تر تر که بودیم،خانه هامان روی هم بود!


              اراده می کردیم هم را می دیدیم!


              هوس میکردیم جمع می شدیم خانه مادر بزرگ و هوس تر که می کردیم جایمان را پهن می کردیم جلوی تلویزیون مادر بزرگ اینها...


بعد از مدتها یاد هوس های بچگی ام  افتادم...چه هوس های با نمکی...


خواهرم این هوس را انداخت به جانم...


جایم را کنار خواهر و برادر جلوی تلویزیون پهن کردم...ولی هر دوشان خواب رفته بودند...!:(


خوابم نمی برد...


مثل هر روز تازه بعد از اینکه اذان داده بودند تشنه شده بودم!


جایم را کشیدم کنار پنجره..


ابری بود...نه از این ابرهای باران زا ها!


از این ابر های تزئینی!هیچ خاصیتشان را نمی دانم جز تزئین آسمان غیر آبی...بلکه کمی قابل تحمل شود این بلند ِ غیر ِ آبی ِ تهران!


دلم تنگ شد برای ماه...


ابرهای زشت تزئینی پوشانده بودندش...


چشم هایم را بستم...ماه را در قاب پنجره تصور کردم!


ولی این که ماه شب 4 ام،5ام نیست! مثل این فیلمها که در عهد دقیانوس عکس سوسانو روی کیف بچه ها  پیدا می شود...سوتی دادم!


 دلم به ادازه تمام دنیا برای ماه تنگ شد...!


اما ابر ها به دل تنگ من کاری نداشتند،لحظه به لحظه بیشتر پوشاندندش!


آنقدر چشم هایم را گیره کردم به جای همیشگی ماه که گیره ها شل شد و افتاد و پلک هایم سنگینی کردند...


 


پ.ن:چه بد است با کلی دلتنگی به خواب رفتن!


پ.ن2:دلم برای کسی که مکه بود و لابد الان برگشته حسابی تنگ است...شارژ ندارم باز!!!! -مخاطـــــب خــــاص-


پ.ن3: :)


پ.ن4:یک سفر می رویم مشهد...برای شب های قدر...نه!از همین حالا حلال کنید لطفا...!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 16/5/90

نظرات ()



  S :
 

اینجا پوکیده!!


و من نمی دونم آیا امیدی به بازگشتش هست یا نه!!:((


 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 12/5/90

نظرات ()



  آلرژی اسید
 

چند سال پیش بود...قشنگ یادمه با چه حالتی روی کدوم مبل نشسته بودم...


نشسته بودم و داشتم با خودم فکر می کردم...فقط فکر می کردم که چه خوبه که من فقط به هلو انجیری حساسیت دارم!درسته که میوه مورد علاقم بود ولی منو از شر پوست کندنش خلاص می کرد...اگه به پوستش دست میزدم تمام تنم می ریخت بیرون!


فکر کردنم به این موضوع همانا و آغاز انواع و اقسام حساسیت های دنیا همانا!!


از همون سال توی خون تکونی حساسیت های جدید من شروع شد...خارش چشم با ادویه ی سوزش...سرازیر شدن آب بینی(دیگه ببخشید باید ذکر می شد:دی)...تا به تا شدن و تغییر اندازه چشم+قرمز شدنش(حتی اگه چشممو نمی خواروندم)...و غیره!


برگشتیم گفتیم...نه!اول یه لبخند ملیح زدیم بعدشم گفتیم خدا جون دستت مرسی!خوب گذاشتی تو کاسمون!!


اون سال گذشت و یه سال دیگه هم گذشت و من تو خون تکونی حساسیتم می زد ناقصم میکرد...ما هم هی لبخند ملیح رو به خدا می زدیم دیگه...


تا این که پر رو شدیم و زیادی لبخند زدیم و قیافه گرفتیم واسه خدا،از اون به بعد دیگه تمام طول عید هم حساسیت های گوناگونو با خودمون یدک می کشیدیم...تموم نشد که حالا!دو روز بعد دیدیم به خربزه هم حساسیت پیدا کردیم....اومدیم لبخند ملیح رو بزنیم،دیدیم خدا داره 4 تا استخونو نشون میده!!(حالا نمی دونم 4 تا استخون مال کی بود هاااا!)


دیگه به غلط کردم افتادم و هر روز صبح که پا میشدم اول از همه می گفتم خداوندا!شکر هزاران بار تو را که ما حساسیت مهمی نداریم!!!


کم کم دیگه تصویر 4 تا استخونو ندیدم!و هیچ حساسیت جدیدی افزوده نشد...


ولی الان که دارم دقت می کنم می بینم من قبلا تابستونا حساسیتی نمی شدم،الان چشمم داره از سوزش و خارش از کاسه درمیاد!!


پروردگارا!باز چه غـــــــ ... اشتباهی کردم که چنین بر آلرژی های دیوانه کننده ام می افزایی؟؟!بار الها!مرا عفو کن جان هرکی دوست داری!!


 


پ.ن:شوخی نیست که!دعا کنید حداقل سر امتحانا این آبریزش بینی بر اثر گرد و خاک کولر دیگه یقه ما رو نگیره!!!بیچاره شدم!!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در پنج شنبه 6/5/90

نظرات ()



  دال
 

دلم برای پَچُــــول تنگ میشه...


 


پ.ن:غم و غصه عالم را جا داد درگلویمان و تمـــامـــــ شـــد...!


چه راحت و پیش پا افتاده دروغ می گویند...چند روز پیش بازیگر نقش جابر- و نه خود جابر!_ را آورده بودند یک برنامه ای،پرسیدند آخر پچول چه می شود،گفت فقط بگم که من عروسی می کنم...! مجبور بود حرف بزند اصلا؟؟؟!می گفت نمی خواهم بگویم!اصلا حرف نمی زد!!اَه اَه....


 


دلم برای پچولی ِ پچول بسی تنگ میشه...





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 5/5/90

نظرات ()



<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com