بچه تر تر که بودیم،تابستونا هوس میکردیم شب همه کنار هم و گهگاهی جلوی تلویزیون بخوابیم...
بچه تر تر تر که بودیم،خانه هامان روی هم بود!
اراده می کردیم هم را می دیدیم!
هوس میکردیم جمع می شدیم خانه مادر بزرگ و هوس تر که می کردیم جایمان را پهن می کردیم جلوی تلویزیون مادر بزرگ اینها...
بعد از مدتها یاد هوس های بچگی ام افتادم...چه هوس های با نمکی...
خواهرم این هوس را انداخت به جانم...
جایم را کنار خواهر و برادر جلوی تلویزیون پهن کردم...ولی هر دوشان خواب رفته بودند...!:(
خوابم نمی برد...
مثل هر روز تازه بعد از اینکه اذان داده بودند تشنه شده بودم!
جایم را کشیدم کنار پنجره..
ابری بود...نه از این ابرهای باران زا ها!
از این ابر های تزئینی!هیچ خاصیتشان را نمی دانم جز تزئین آسمان غیر آبی...بلکه کمی قابل تحمل شود این بلند ِ غیر ِ آبی ِ تهران!
دلم تنگ شد برای ماه...
ابرهای زشت تزئینی پوشانده بودندش...
چشم هایم را بستم...ماه را در قاب پنجره تصور کردم!
ولی این که ماه شب 4 ام،5ام نیست! مثل این فیلمها که در عهد دقیانوس عکس سوسانو روی کیف بچه ها پیدا می شود...سوتی دادم!
دلم به ادازه تمام دنیا برای ماه تنگ شد...!
اما ابر ها به دل تنگ من کاری نداشتند،لحظه به لحظه بیشتر پوشاندندش!
آنقدر چشم هایم را گیره کردم به جای همیشگی ماه که گیره ها شل شد و افتاد و پلک هایم سنگینی کردند...
پ.ن:چه بد است با کلی دلتنگی به خواب رفتن!
پ.ن2:دلم برای کسی که مکه بود و لابد الان برگشته حسابی تنگ است...شارژ ندارم باز!!!! -مخاطـــــب خــــاص-
پ.ن3: :)
پ.ن4:یک سفر می رویم مشهد...برای شب های قدر...نه!از همین حالا حلال کنید لطفا...!
کلمات کلیدی :