من اینجام...
تو دنیای بچگیام!
درشو دیروز دیدم که وا شده!پرسیدم،مشتاق که دیدم،گفت بپر تو تا نرفته از دستت...پریدم...تا از دستم نره!
دنیای بچگی با دید نوجوونی!محشرررررررررررررررررررره...
اصلا اونی نیس که فکر می کردی گذروندی!اونی نیس که از پنجره نوجوونی می دیدیش!
این روزا با چکارت فهیمه،
با موهای فرفری حلی،
با باریکلا بمیرای فره،
با پیشنهادای سینما رفتن یهویی چلیپ وقتی خیلی هوس سینما کردم،
با نه گفتن یه دفعه ای خودم به سینمایی که دلم لک زده واسش،
با سوم،
با کنکور پیش رو،
با پیکسل گم کردنای ساجده،
با دعواهای تن لرزون و وحشتناک مومی،
با چرت و پرت نوشتن تو روزنگار به همرا آذی و محیا،
با ترس از چشم بعضیا افتادن و بعدم به درک گفتن به از چشم افتادن همون بعضیا و بی محلی کردن بهشون،
با یهویی قاطی کردن،
با یهوویی عوض شدن،
و ....
با کلی چیزای دیگه می گذره!
بی خیال بچگی...اینا بعدا دل تنگیش بیشتر نیس؟؟؟؟
بعدا نوشت: و البته با دست برخوردهای نرگس به بینی بیچاره این جانب!!
با حانیه ی وطن مشهدی(!) که به بدترین وجه ممکن با یه عذاب وجدان داغون روبرو میشه!با یه عینک نوی شکسته ی مال مردم!!
کلمات کلیدی :