بعضی وقت ها آدم حواسش نیست که می تواند از بعضی از لحظه ها برای نزدیک شدن و دوست تر شدن و عزیز تر شدن در قلب دیگری و عزیز تر کردن دیگری در قلب خودش استفاده کند!
کوچکتر که بودم حتی تا همین پارسال و پیارسال موقع خداحافطی های قبل از عید که می شد توی مدرسه،خودم را زود می کشیدم کنار و با یک "خداحافظ همگی" سر و ته قضیه را هم می آوردم!
اصلا به این فکر نمی کردم که باید از این موقعیت استفاده کنم!فقط به این فکر می کردم که خب!فقط 13-14 روز است ندیدن هم!
امسال از بعضی ها دو بار خداحافظی کردم!همه را بغل کردم! کسی را جا ننداختم! حتی بعضی ها را هم 3 بار بغل کردم و دم در دوباره می خواستم برگردم و دوباره بغلشان کنم! مثلا آن دخترک دماغ عملی را که اشک هایش دلم را لرزاند! راستی فهیمه!این اشک های صافت را از کجا می آوری؟؟!
یا همان کبلایی را که دم گوشم می گفت هدی دعا کن آدم شم!می خوام آدم شم! و صداقت صدایش...صدای همیشه شوخش!
یا التماس دعاگفتن های آن یار چندین و چند ساله ام!که مانندش را تا قبل از جنوب از زبانش نشنیده بودم!
یا حسنا که هنوز یک ماه نشده دارد دوباره می رود جنوب!منتها این بار خانوادگی و با ثمره پافشاری های خودش!!
یا همه و همه تان!
که هی دارید خوبتر می شوید و من دارم ازتان جا می مانم!
و یک حس حقارت بزرگ گاهی گلوی مرا خراش می دهد وقتی همه خوبی هاتان را می بینم!!
و باز جمله معروف "آیا فریادرسی نیست؟؟"
کلمات کلیدی :