سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
لذت عطسه کردن

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

تصویر ثابت

 
 

 

 
 

لذت عطسه کردن

 
       

 
 

            

 
 
  آرشیو مطالب

شهریور 89

مهر 89

آبان 89

آذر 89

دی 89

بهمن 89

اسفند 89

فروردین 90

اردیبهشت 90

خرداد 90

تیر 90...

مرداد 90

شهریور 90

مهر 90

 
  موضوعات

 ()

 ()

 ()

 ()

 ()

 
  لینک دوستان

 

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

جاده خاطره ها

دنیای قاصدکی

بچه آدم

polllly

چمنزاری از آسمان

نوشکسته

پزشک فردا

یادداشت هایی بر آن ور پنجاه تومانی

سفر تنهایی اش مزه می دهد!!

طوفانی از جنس مغول!

عطش شکن

یادداشت های یک طلبه...

شمیم سبز

Alone

پینه های آبــــــــی دلم

نفسی هست هنوز...

آبی آلبالوئی

Black & White

خودمونی

روزی روزگاری ،بادبادک!

دختر دیروز،مادر امروز

خانه 52

دویست و چهل و پنج سال در اون حوالی

بهش میگن hely...

  درباره وبلاگ



 
درباره :هدی[82]
پروفایل مدیر : هدی

 
   امکانات جانبی
» تعداد بازدیدها:
» کاربر: Admin



بازدید امروز: 25
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 12356



  مطالب پیشین
.82.
حقارت ِ 90
و هم عند ربهم...
وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
مش هدی
مودبانه اش می شود بدون صاحب
بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
فکر...مجازی ِحقیقی!
م.ض.ط.ر منم!
صداشو در نیار!
فراموشنده
[عناوین آرشیوشده]


  تبلیغات


تبلیغات



   1   2   3   4   5   >>   >

  .82.
 

دیشب یک خواب عجیب دیدم!


دیشب که نه...بعد از ظهری که خوابیده بودم!


برای مادربزرگ گفتمش!


لبخند زد و گفت تعبیرش خوب است..


تعبیرش را که گفت نخواستم بگویم که این خوابی که من دیدم خواب بعد از ظهر بوده  و خواب بعد از ظهر را معمولا جدی نمی گیرند و آن خواب شب است که ممکن است صادقه باشد و ...


نگفتم این که توی خواب دیدم که تا رسیدم خانه چادرم که تاچند دقیقه قبلش سالم سالم بود،یک دفعه با طرح کلاغ سوراخ سوراخ شده بود، حتما تاثیر زیاد فکر کردن به خریدن چادر بوده!


منظورم از طرح کلاغ همان کلاغ هاییست که توی نقاشی های بی حوصله مان می کشیم!همان ها که بر عکس این هایند_ ^  _ و با این تفاوت که یک دمش را بزرگ تر می کشیم!


چادرم خیلی چندش شده بود!یک حالت بدی بود...شبیه خمیر وسط نان بربری!


چندشناک و وحشتناک!!!!


نگفتم که احتمالا خیال بافی های ذهنم بوده نه اتفاق و تعبیری که شما می گویی!


نگفتم بلکه تاثیر حرفش روی جهان آینده ام تعبیرش را محقق کند...


 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در جمعه 25/1/91

نظرات ()



  حقارت ِ 90
 

بعضی وقت ها آدم حواسش نیست که می تواند از بعضی از لحظه ها برای نزدیک شدن و دوست تر شدن و عزیز تر شدن در قلب دیگری و عزیز تر کردن دیگری در قلب خودش استفاده کند!


کوچکتر که بودم حتی تا همین پارسال و پیارسال موقع خداحافطی های قبل از عید که می شد توی مدرسه،خودم را زود می کشیدم کنار و با یک "خداحافظ همگی" سر و ته قضیه را هم می آوردم!


اصلا به این فکر نمی کردم که باید از این موقعیت استفاده کنم!فقط به این فکر می کردم که خب!فقط  13-14 روز است ندیدن هم!


امسال از بعضی ها دو بار خداحافظی کردم!همه را بغل کردم! کسی را جا ننداختم! حتی بعضی ها را هم 3 بار بغل کردم و دم در دوباره می خواستم برگردم و دوباره بغلشان کنم! مثلا آن دخترک دماغ عملی را که اشک هایش دلم را لرزاند! راستی فهیمه!این اشک های صافت را از کجا می آوری؟؟!


یا همان کبلایی را که دم گوشم می گفت هدی دعا کن آدم شم!می خوام آدم شم! و صداقت صدایش...صدای همیشه شوخش!


یا التماس دعاگفتن های آن یار چندین و چند ساله ام!که مانندش را تا قبل از جنوب از زبانش نشنیده بودم!


یا حسنا که هنوز یک ماه نشده دارد دوباره می رود جنوب!منتها این بار خانوادگی و با ثمره پافشاری های خودش!!


یا همه و همه تان!


که هی دارید خوبتر می شوید و من دارم ازتان جا می مانم!


              و یک حس حقارت بزرگ گاهی گلوی مرا خراش می دهد وقتی همه خوبی هاتان را می بینم!!


و باز جمله معروف "آیا فریادرسی نیست؟؟"





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 27/12/90

نظرات ()



  و هم عند ربهم...
 

به سنگ خواهش کردم مرا رها نکند


نه!


التماس کردم!


سنگ را بوییدم...


بوی همت احساسم را پر کرد...


سنگ ترسید...


از دستم رها شد...افتاد!


من ترسیدم،لرزیدم!


سنگ رفت ته دره،دنبالش پریدم...


افتادم ته دنیا!


شهید گمنامِ ِ توی حوض آمد کشیدم بالا!


وقتی رسیدم سنگ بوی باکری می داد...


یک لحظه سر خوردم توی همان دنیایی که همیشه تویش مردگی های افسانه ای ام را می کردم،وقتی برگشتم نه هیچ خبری از همت بود نه باکری...


ولی یک نفر آن ور خشایار به من لب خند می زد...


                   شهید گمنام...سلام!


 


 


*تو فقط غصه نخور...


 


*هیچ وقت لب خندت را از من دریغ نکن!


 


*می گفت حسرت شلمچه را می خورید فردا...باور نکردم!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در پنج شنبه 11/12/90

نظرات ()



  وقتی یک اثر در ایران مشهور می شود...!
 

خب به هر حال شخصیت اول و آخر مونالیزا استراحت هم باید بکنه!


 


 






کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در جمعه 14/11/90

نظرات ()



  مش هدی
 

من


نه!میم را از نون جدا کنید!


م ن دلم مشهد می خواهد...!


دلم حرمش را می خواهد!


دلم آرامشش را می خواهد....


من دلم صحن جمهوری و کفشداری شماره 6 -یا شایدم 5- را می خواهد!


دلم گریه نمی خواهد...فقط آرامش...بدون گریه!


نشستن و خیره شدن به ضریح!


سال دیگه می آیم پیشت!اگر خدا بخواهد...میشود بخواهد؟


 


بعدا ن:نظر ها غیر فعاله!مشکل از قالب و اینها نیست که نظرا باز نمیشه!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در دوشنبه 3/11/90

نظرات ()



  مودبانه اش می شود بدون صاحب
 

شاید روزی دور...


شاید هم نزدیک...!


قصد کنم که دلم را،یعنی درش را به روی کسی ببندم!


اگر تو بودی،بدان که دلم در برابر یک لبخند صادقانه دوامی نمیاورد! 4طاق باز می کند درش را...


 


 


بعضی متن ها شوخی بردار نیست!!!


 


 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 28/10/90

نظرات ()



  بدبختی ِ ظاهرا تمام نشدنی!
 

وضع زندگی...!


خنده های دودی!


سرفه های دودی!


خورشید دودی!


پرتاقالای دودی!


همه چی دودی!


این وسط فقط ماهه که هر چی نیگاش می کنم هنوز دودی نشده!


 


با این هوای سرد!با این هوای کثیف!


چه وضعه زندگیه!!؟


...آخرش می میریم!!!!


 


پ ن:اگه یه حبه قندو ندیدی،به نفعته که نخونی!وگرنه یه فیلم محشر واست لوس می شه!!!


 


 


 


 


 


با یه حبه قند می تونی بمیری!


با یه حبه قند می تونی ارزش بعضی آدما که تو ظاهرشون داد نمی زنه رو ببینی که تو رفتارشون فریاد می زنه...


با یه حبه قند روحت می تونه بفهمه که چقد دوستت داشتن و دارن...


با یه حبه قند می تونی دو تا باجناقو از یه دعوای چندین ساله رها کنی...


با یه حبه قند می تونی یه نفـــــــــــــرو رو از خــــــــــــواب غفلت بیــــــــــــــدار کنی...!


با به حبه قند می تونی کیف کنی از سینما رفتنت!!!!


 


بعدا نوشت:ساعت 4 بعد از ظهر و تعداد بازدید:130 تا!!!!!!!!!!!!!  :O


یه اشتباهی این وسط شده گمونم!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در جمعه 2/10/90

نظرات ()



  فکر...مجازی ِحقیقی!
 

سرش را محکم کوبید به دیوار...


تمام صداهای افکارش...همه آنهایی که آزادانه ترین بخش وجودش  بودند..همه شان آزاد شدند!


آبرو


کلمه ای که ریخت روی زمین و خرد شد!


کاش زندگی کنترل"Z" داشت!


 


+خودم می فهمم چی میگم؟؟


+باورم نمیشه!گریه برای یه شخصیت تلویزیونی بدون دیدن صحنه دلخراش یا اندوهناکی!!فقط با شنیدنش..


                         برای ریکی!!




 


 





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در پنج شنبه 3/9/90

نظرات ()



  م.ض.ط.ر منم!
 

امروز تازه فهمیدم مضطر یعنی چه!


نمی دانم چرا به معنیش حتی فکر هم نکرده بودم!!


حالا دیگر "امّن یُجیبُ المضطَرَّ اذا دعاه و یَکشِفُ السّوء" گفتن هایم فرق می کند...حالا دیگر فقط با پیش زمینه خدا شفایش بده نمی گویم این آیه بزرگ معنی را...


حالا دیگر تمام و عمق وجودم درک خواهد کرد مضظر بودنم را و اجابت کنندگی ات را...!


                                                        


 


 


                                         امّن یُجیبُ المضطَرَّ اذا دعاه و یَکشِفُ السّوء


 


پ.ن:تعداد پست ها رو :)


سال تولدم!!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در شنبه 14/8/90

نظرات ()



  صداشو در نیار!
 

یه سال نقشه می کشی واسه تولدش!


آخرم برمی گرده میگه من کادو نمی خوام!


خیلی خب!روز تولدته!این یه روز هم تو دموکرات باش!


ولی روز بعد از تولدت دیگه کار ندارم که چی دوس داری چی دوس نداری!خب؟؟؟


 


پ.ن:من حتی ترسیدم تولدت رو تبریک بگم!


خودمم فک نمی کردم اینقدر به حرفت اهمیت بدم...رفیق خیلی خوب من!





کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هدی در جمعه 13/8/90

نظرات ()



   1   2   3   4   5   >>   >
<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>


 
 

 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sevenseas This Themplate  By Theme-Designer.Com